تبليغاتX
زندگی شاید همین باشد

زندگی شاید همین باشد
در اندرون من خسته دل ندانم کیست که من خموشم و او در فغان و در غوغاست
 

از راه كه ميرسي... انگار دنيا را برايم سوغات آورده اي... درون كوله بارت هيچ نيست و همه چيز هست... ره توشه سفرت را كه ميگشايم، بوي عشق در فضاي خانه ميپيچد... بوي تازگي... بوي طراوت، يا بهتر است بگويم بوي زندگي...

ديشب كه داشتي مداركت را مرتب ميكردي... پوشه اي برداشتي و به آن نگريستي،لبخند بر پهناي چهره دوست داشتني مردانه ات نشست و پوشه را در ميان ديدگانم قرار دادي... انتهاي پوشه يادداشت كوچكي قرار داشت با اين مضمون كه:

            اين گواهي، در تاريخ 2/12/1386 از دست آقاي.............. دريافت شد، اين تاريخ درست مصادف است با يك سال از خداحافظي با همه وجودم... هر جا هستي مستدام باشي.... امضاء

اشك ناخودآگاه از چشمانم جاري شد... يه آن اين فكر از ذهنم گذشت كه اگر خدا نميخواست و من و تو  بهم نميرسيديم چي به سر جفتمون ميومد؟؟!!!

 نه! حتي فكرش هم واسم ديوانه كننده است... فقط تونستم ميان سيل اشكهاي بي اختيارم بگم خدايا شكرت... خدايا شكر كه اين توانايي رو درست يك هفته بعد از تاريخ اون گواهي( گواهي نمونه بودن عشقم)... يعني  9/12/1386 بهش عطا كردي كه دوباره بتونه بعد از يكسال بي خبري دوباره دلشو به دريا بزنه و خواسته اشو با سماجت و پافشاري تمام ازم طلب كنه...

خدايا شكرت... حكمتت رو شكر... نعمتت رو شكر... شكر...شكر...شكر... هر چند كه اگر تا آخر عمر پيشاني ام به سجده شكر تو باشه بازم كمه... اما بازم شكر همه نعمت بي پايان زندگيم كه به من ارزاني داشتي...

  30 آبان 1390

 

کلام آخر:

آتش را روشن كردم وعهد كردم تا خاموش شدنش دعايت ميكنم.ميدانم به آنچه ميخواهي ميرسي چرا كه من هر بار يك هيزم اضافه ميكنم...

زهراي مهربونم

 

پ.ن: دوستاي مهربونم شرمنده كه نگرانتون كردم متاسفانه يك ماهي بود كه به دليل اختلالات سرورمون نه بلاگفا و نه هيچ وبلاگي از بلاگفا واسم باز نميشد

[ دوشنبه سی ام آبان 1390 ] [ 15:16 ] [ ر. باب نادی ]

 

عزيزم... نميدانم الان كه دارم مينويسم از اين پيشامدي كه به فال نيك گرفتيمش، تو واقعاً چه حسي داري... خوشحالي؟؟؟ خيلي خوشحالي؟؟؟ يا شايدم تحت فشار اين موقعيت جديدي؟؟؟ نمي دانم... تعجب نكن كه ننوشتم ناراحت چون ميدانم نيستي... اين را بارها وبارها برايم زمزمه كردي و خيالم از اين بابت راحت است...

اين را خيلي خوب ميدانم كه مهرباني ات نميگذارد من حس بدي داشته باشم... تو خوبي... خيلي خوب... اين را بارها به من ثابت كردي...  مرا ببخش كه گاهي به تو سخت ميگيرم ... هرچند شرايطت را ميفهمم... كاركردن اجباريت را... نگراني ات را از اوضاع اين روزهاي مغازه...

ميخواهم اعتراف كنم اين روزها هر روز كه ميگذرد دلم براي خودم.. براي تو و براي همه لحظه هاي قشنگ تكرار نشدنيمان سخت تنگ ميشود... نميداني نوشتن اين كلمات چقدر برايم سخت است... اما حقيقت است كه لحظاتي در زندگيمان طي كرديم كه با بوجود آمدن شرايط جديدمان قادر به تكرارش نيستيم...

اين روزها بيشتر از قبل به تو احتياج دارم... هرچند كه تو هيچگاه برايم كم نگذاشتي و همواره كنارم بودي اما براي دل خودم مينويسم... و براي زماني كه هرگز از يادم نرود كه روزي چقدر محتاجت بودم... محتاج تكرار الفباي عشق... محتاج گرماي وجودت... براي اينكه يادم بماند هنوز هم هستم...

9 مهر 90

 

 

کلام آخر:

توي دنيا واسه تو عزيزترينم ، آسمونا زير پامه اگه با تو رو زمينم ، تو با من يه هميشه آشنايي ، تو با من ديگه از همه جدايي ، اي عزيز هم قبيله ، با تو از يه سرزمينم ، تا به فردايي دوباره ، با تو هم قسم ترينم

 

[ دوشنبه یازدهم مهر 1390 ] [ 9:8 ] [ ر. باب نادی ]
 

در دلم شور و غوغايي بپاست... نمي دونم چه حسي دارم نميتونم بگم خوشحالم و در عين حال نمي تونم بگم خوشحال نيستم... خدايا تو بهتر از من از درونم آگاهي پس راضيم به رضاي تو... راضيم به معجزه شگفت خلقتت... راضيم به تقدير زيبايي كه تو برايم رقم زدي...

گاه دلم براي خودم، براي خودت... يا حتي دلم براي دلم هم تنگ ميشود... گاه دلم براي خونه اي كه هنوز نديدم و اتاقي كه هنوز نچيده ام هم تنگ ميشود... اين روزها در دلم شور و شوقي عجيب بپاست... كاش قدر خودم و لحظه هايم را بيشتر بدانم...

 

کلام آخر:

دلم زيباترين دلهاست امروز / درون اين دلم غوغاست امروز / دلم را در طبق بنهاده بودم / دهم آن را به دست يار امروز

 

[ چهارشنبه ششم مهر 1390 ] [ 11:43 ] [ ر. باب نادی ]

 

لبخند که میزنی هنوز هم قند توی دلم آب میشود...

هنوز هم از صدای چرخیدن کلید توی در، شور و شعفی عجیب سر تا پایم را فرا میگیرد...

و هنوز هم از شنیدن کلمه دوستت دارم از زبانت سرخ میشوم... 

چند وقت است حس میکنم دیگر خوابیدن تنهایی را بلد نیستم...

بلد نیستم تنهایی از خانه بیرون بروم...

بلد نیستم تنهایی از چیزی لذت ببرم...

و خوب خوب میدانم که دیگر زیستن بدون تو را بلد نیستم...

 

مطمئن باش حواسم هست... مطمئن باش که میبینم... میبینم همه فداکاریهایت را برای ذره ای خوشحال کردن من... میبینم همه صبوریهایت را برای ذره ای نرنجیدن من... میبینم همه تلاشت را برای خوشبخت تر کردن من... حواسم هست... میبینم و مثل همیشه به داشتنت بر خود میبالم و بی اغراق عاشقترت میشوم...

 

16 شهریور 90

 

 

کلام آخر: 

تو را مانند یک الماس دیدم... لطیف و پاک مثل یاس دیدم... تو ای مفهوم خوب پاک بودن.... تو را آبی ترین احساس دیدم...

بهناز

 

 

[ چهارشنبه شانزدهم شهریور 1390 ] [ 9:19 ] [ ر. باب نادی ]
 

بارالها...!

در پيشگاه تو ايستاده ام و دستهايم را به سوي تو بلند كرده ام...

آگاهم كه در بندگيت كوتاهي نموده و در فرمانبريت سستي كرده ام...

اگر راه حيا را مي پيمودم ، از خواستن و دعا كردن ميترسيدم...

ولي پروردگارم...

آنگاه كه شنيدم گناهكاران را به درگاهت فرا ميخواني و آنان ا به بخشش نيكو و ثواب وعده ميدهي.

...براي پيروي ندايت آمدم...

و به مهرباني هاي مهربانترين مهربانان پناه آوردم

پس مرا از دلهره ملاقاتت در امان دار، و مرا از خاصان و دوستانت قرار بده...

واي بر من اگر رحمت گسترده ات مرا فرا نگيرد...

اگر مرا از درگاهت براني پس به درگاه چي كسي بروم؟!!

خدايا بيشتر از هر كس ديگه اي ميدونم كه چقدر دوستم داري... و چقدر هميشه هميشه هوامو داشتي و به همه خواسته هام رسوندي... اما تو هم بيشتر از هر كس ديگه اي ميدوني كه من انسان صبوري نبوده و نيستم پس خودت هوامو داشته باش... هر چند هميشه ميدونم كه آخر آخرش منو با بهترين سورپرايز ميكني... پس هر طور كه صلاح ميدوني... يا صبرمو زياد كن و يا دعامو زود مستجاب كن.. اي مستجاب دعوات...

 

خدايا در اين ماه عزيز درهاي رحمتت رو به سوي ما بندگان سراپا تقصيرت بگشا و از سر قصور بيشمارمان بگذر و گناهانمان را بريز ، آبرويمان را نريز و ما را هرگز به حال خويش رها مساز... خداوندا! با كرمت گره از مشكلات تك تك درماندگان بگشا... و خوان سعادت و خوشبختي را بر سر همه محبانت بگستر... يا الرحم الراحمين...

 

 

کلام آخر:

بارخدايا! وسوسه هاي نفس، نگذاشت جانم در نهر رجب تطهير شود.از دارآويختگان درخت طوباي شعبانت هم نبودم.ترحم فرما و در درياي رحمت رمضانت مستقرم نما

نجمه

 

[ چهارشنبه نوزدهم مرداد 1390 ] [ 8:59 ] [ ر. باب نادی ]
 

ديشب ماهي قرمز كوچولومون كه از شب عروسي تا حالا پيشمون بود مرد... اين قضيه خيلي ناراحتم كرد... شايد بيشتر ناراحتيم واسه اينه كه از اول زير يه سقف بودنمون، اون ماهي تنها موجود زنده اي بود كه از اولش باهامون بود و جز اون 5 روزي كه پارسال رفتيم شمال، شاهد تك تك لحظه هاي قشنگ زندگيمون بود... شاهد غمهاي اندك و شاديهاي بيشمارمون... و چقدر سخته كه امروز اولين روزيه كه وقتي ميرم خونه هيچ موجود زنده كوچولويي نباشه كه با بالا و پايين پريدنش از ديدنم ذوق كنه و بهم خوش آمد بگه... اي خدااااااااااااا... واي كه چقدر من دل نازكم...

راستي يادم رفت بگم امروز دومين روزيه كه تو اداره احساس آزادي ميكنم... واي كه چه حس خوبيه راحت شدن از شر ملكه عذاب!!! چقدر سخت بود تنفس تو اتاقي كه هواش با تنفس اون غول بي شاخ و دم مسموم  بود اونم 9 ساعت تمام!!! هر چند هنوزم ته دلم به اين روزها قرص قرص نيست آخه هر كاري بگي از اين دست بشر ساخته است... ميترسم شادي اين روزهام خيلي پايدار  نباشه و يارو دوباره سر و كله اش پيدا شه... ولي بازم بي خيال همه اين افكار منفي... فعلاً همين روزا رو عشقه

تو اين هفته من و همسري حسابي تنها بوديم و فقط و فقط با خودمون خوش بوديمو بس!!! آخه هم خانواده من رفتند مسافرت (مشهد) و هم خانواده همسري كلهم رفتند كرج... اين روزها عجيب دوست دارم بهم خوش بگذره...دوست دارم كارايي انجام بدم كه تاحالا انجام ندادم... دوست دارم جاهايي برم كه تا حالا نرفتم... دوست دارم خيلي به خونه برسم... به همسري برسم... آشپزي كنم... شيريني و كيك درست كنم... و.............. دوست دارم برم سفر... اونم يه سفر دوتايي ... كه هنوزم تجربه اش نكردم... دوست دارم آلبوم عكسم پر از عكسهاي دونفره شاد شاد تو بهترين منظره هاي دنيا باشه... از هر چي عكس تكي و عكس منظره خاليه بدم مياد...

و در آخر هنوزم دنبال خونه ايم... البته اصلاً و ابداً ناراحت و نا اميد نيستم... بر عكس خيلي هم اميدوارم چون ميدونم طبق معمول خدا واسمون دست گذاشته رو بهترين

 

 

کلام آخر:

من به خود مي بالم كه در اين عصر يخي... بهتريني دارم كه دلش آينه خورشيد است...

عمه جانم

پ.ن : همين الان رفتم تو سايت فيش حقوقيم رو ديدم هيچ خبري از تعديل حقوق نيست... اين يعني چي اونوقت؟؟؟

[ سه شنبه بیست و هشتم تیر 1390 ] [ 15:26 ] [ ر. باب نادی ]
 

نميدانم چطور ميتوانم مرهم درد اين روزهايت باشم... چطور ميتوانم در مقابل كساني كه آزارت ميدهند دم نزنم ... چطور ميتوانم  به تو بفهمانم كه بي خيال مرد و نامرد و اين روزگار... بي خيال كه نزديكترين قوم و خويشت غريب تر از هر غريبه ايست ... بي خيال كه هميشه روزگار،در لحظه هاي سخت زندگي ات فقط خدا پشت و پناهت بوده و بس!!!

 

دلم ميخواهد ساعتها... روزها... و يا شايد هفته ها كنارت بنشينم و تو را در آغوش گيرم تنگ تنگ و ابداً احساس نكنم كه ساعتها... روزها و يا هفته هاست كه من غرق لحظه هاي با تو بودنم...

 

دلم ميخواهد همه بي كسي ات را با همه عشقم ...با تك تك واژه هاي نابم... و با همه توانم پر كنم... اصلاً خودم بشوم همه كست!!!... خودم بشوم پدرت! مادرت!... بشوم خواهر و برادرت!... تا وقتي برميگردي و پشت سرت را نگاه ميكني، اينقدر احساس پوچي و بي كسي نكني... و اينقدرسرت پايين نباشد.... و اينقدر خجالت زده و شرمنده روي من و خانواده ام نباشي... و اينقدر مديونم نباشي... و ديگر هيچ وقت... هيچ وقت هيچ وقت به من نگويي كه تا آخر عمرم مديونتم...........

 

امروز، دلم عجيب برايت مي تپد... نه كه فكر كني روزهاي قبلي كمتر عاشقت بوده امو امروز بيشتر. نه!اين نيست... قصه اينست كه احساس ميكنم بي رحمي و نامردي اين روزهاي روزگار در نظرم مردانگي تو را پر رنگتر كرده... دلم ميخواد با همه توانم انتقام اين روزهايت را از روزگار بگيرم...

 ۲۰ تير ۱۳۹۰

 ***

 

 

پ.ن : ديشب براي چندمين بار، بخاطر بي كسي ات گريستم... چيزي كه از همان روز اول بهم گفتي ولي هرگز نتوانستم باورش كنم و سعي ميكردم هر بار و با هر اتفاقي جور ديگه اي واسه خودم تفسيرش كنم... اما الان ديگه تقريباً حرفات بهم ثابت شدن...

 

كلام آخر:

برام هیچ حسی شبیه تو نیست...  کنار تو درگیر آرامشم... همین از تمام جهان کافیه... همین که کنارت نفس میکشم...

برام هیچ حسی شبیه تو نیست...  تو پایان هر جستجوی منی... تماشای تو عین آرامشه...  تو زیباترین آرزوی منی...

 

[ دوشنبه بیستم تیر 1390 ] [ 10:30 ] [ ر. باب نادی ]

ديشب بعد از مدتها دلم يه آهنگ غمگين خواست و يه دل سير گريه... نه فقط بخاطر اينكه دلتنگت بودم... البته اين بود ولي همش اين نبود...بيشتر بيشترش مربوط ميشه به مسايل كاري... كه خواسته يا ناخواسته شدن تيتر اول قصه اين روزهاي زندگي من... مسايلي كه ميدونم تو خيلي از ادارات پيش مياد و موجب برهم خوردن اعصاب آدم ميشه ولي چه ميشه كرد بايد سوخت و ساخت... بايد محكم بود.. بايد صبور بود... بايد اوضاع را مديريت كرد... چه ميشه كرد؟ اين نيز بگذرد...

 

ممنونم اميد زندگيم... ممنون كه هميشه و تو هر شرايطي پيشمي و يه حامي محكمي واسه لحظه هاي سختم... ممنون كه با وجود همه مشكلاتي كه داري مشكلات منو تو اولويتت قرار ميدي و از راه دور همه حواست پيش منه. ممنون كه با همه خستگيهات به تك تك حرفام گوش ميدي و راه حل ميزاري پيش رومو همه تلاشتو واسه آروم كردنم انجام ميدي... كاشكي منم  بتونم ذره اي از محبتات رو جبران كنم...

 

خداي من!!! باورم نميشه اينقدر خوشبخت باشم... باورم نميشه اينقدر دلامون بهم نزديك باشه... اينقدر كه تو اوج لحظه هاي بي تو بودنم...اوج دلتنگيهام تو اين چند وقت اخير،وسط همين نوشتنم با اون شرايط سختت، باهام تماس بگيري و بگي: دلت برام خيلي تنگ شده... نمي دوني،نمي دوني الان چه حسي دارم... شايد حس روزهاي اول عاشقي... شايدم عاشقتر از اون روزها...


 

 

کلام آخر:


بهترين درسها را زماني آموختم که  دانستم  صبور بودن يك ايمان است و خويشتن داري نوعي عبادت... فهميدم ناكامي به معني تاخير است نه شكست... و خنديدن يك نيايش است... نيايشي عميق...


نجمه

 

[ یکشنبه بیست و دوم خرداد 1390 ] [ 10:0 ] [ ر. باب نادی ]
درباره وبلاگ

من این حروف نوشتم چنانکه غیر ندانست

تو هم ز روی کرامت چنان بخوان که تو دانی

فعلاَ فقط همین...

امکانات وب
بک لینک فا