تبليغاتX
زندگی شاید همین باشد
زندگی شاید همین باشد
در اندرون من خسته دل ندانم کیست که من خموشم و او در فغان و در غوغاست

دردانه سرو گلستان دلدادگیم ، تولدت مبارک

بزرگ شدی قهرمان من، اما من هنوز به پای تو کوچکم و دارم پا به پای شمع تولدت برای شادی تو آب میشوم...

هنوز باور ندارم موهبت شایستنی آفریدگارم را، که همانا حضور بی رقیب توست در تمامی لحظه های زندگیم ، پس امروز... روز آغاز خلقت تو، به خاطر این هدیه ی بزرگ، خدای آسمانها را سجده میکنم...


می خواهم همه ی شکوفه هایی را که قبل از تولد تو روئیدند تنبیه کنم، می خواهم در این روز آسمانی، آسمانها را آذین بندی کنم و همه فرشته ها را به جشن تولد تنها فرشته زمینی ام دعوت کنم...

نذر کردم به احترام روز تولد تو سی دل شکسته را بند بزنم و سی گل شکسته را پیوند بزنم و سی پرنده ی زندانی را آزاد کنم و سی بار قبله گاه عبادت را که پیشانی توست ببوسم

دلم میخواهد تا همیشه فاصله ی قلب من و تو ، به فاصله ی آن قسمت از کیک که امروز بریده شد،باشد. همانقدر نزدیک به هم و دوست داشتنی... آنقدر مهربانی که اجازه می دهی هر سال یک روز هفته مزه ی کیک تولدت را بچشد...





مهربانم، منت سر تقویم گذاشتی و بهار را خجالت دادی و فروردین را سرافراز کردی و عدد سی را تا ابد شرمنده ی خودت کردی و بقیه سیصد و شصت و چهار روز سال را در حسرت این افتخارگذاشتی...

همسر عزیزم
، سی ام فروردین، سالروز شکفتنت را صمیمانه و با تمام وجود تبریک می گویم


کلام آخر:

لبخند زدی و آسمان آبی شد...
شبهای قشنگ مهر مهتابی شد...
پروانه پس از تولد زیبایت،
تا آخر عمر غرق بی تابی شد...

تولدت مبارک

آرزو

پ.ن: 1 اردیبهشت، روز فراموش نشدنی زندگیم یا بهتر بگم روز رقم خوردن مهمترین اتفاق زندگیم، رو هم از همین حالا به خودم و آقاییمو آیندگان تبریک می گم...


نوشته شده در تاريخ یکشنبه سی ام فروردین 1388 توسط ر. باب نادی |
 

تعریف کن،
تعريف که می‌کنی پایت را همانجایی می‌گذاری که روزی من چراغ برداشته‌ام،
و گام تو اینگونه با دست من آشنا می‌شود.
تعریف کن،
همه تعریف‌ها برای آنند که دستها تنها نمانند.

***

 

 

نمی دونم از کجا شروع کنم... الان دقیقاً از اون وقتاییه که پر از حس نوشتنم... از اون وقتایی که به شدت تو رو کم دارمو برگشتم به مرور خاطرات دوران بی تو بودنم... دلم سخت گرفته،نمی دونم اگه خدا نمی خواست ما به هم برسیم و این اواخر جداییمون دست تقدیر یه بار دیگه ما رو سر راه هم قرار نمی داد، یه عمر چطوری بدون تو سر می کردم؟

اصلاً چطوری می تونستم زنده باشم؟ منی که حتی همون دوران سخت جداییمون که کمم نبود همه لحظه هامو با یاد تو می گذروندم و آروم اشک میریختم تو اون دوران اگه گاهی هم لبم خندون میشد فقط واسه مرور زیباترین خاطرات زندگیم کنار تو بود و واسه آرامشی که همیشه از کنارت بودن عاید من میشد... بارها و بارها آرزو کردم برگردم به گذشته و شده واسه چند لحظه کنار تو باشم و اونوقت قد همه بودنهام که نتونستم یه لحظه هم تو چشات نگاه کنم، یه دل سیر ببینمت و بعد واسه همیشه اما با دلی آروم ازت جدا شم...

نمی دونی چه فشاری تحمل می کردم وقتایی که سعی می کردم شده واسه یه لحظه چهره اتو  به خاطر بیارم اما چیزی یادم نمیومد... با هیچ کس از دردم نمی گفتمو همشو می نوشتم و تو خیالم همه نوشته هامو میدادم بخونی و اینطوری دردمو التیام میدادم چون تو همیشه تنها کسی بودی و هستی که خیلی خوب منو میفهمه و درکم می کنه... هر جایی که میرفتم همه جا رو با دقت نگاه می کردم شاید بتونم یه بار دیگه ببینمت... هر شب تو خیالم باهات حرف می زدم،بعد موسیقی های غمگین گوش میدادم، اشک میریختم و از خدا میخواستم که بزاره بیای به خوابم و...

 چه دوران سختی بود حتی مرورشم برام عذابه، حتی یه لحظه هم نه میخوام و نه می تونم برگردم به اون روزا... البته اینم میدونم که تو هم تو اون مدت، ضربه هایی زیادی خوردی و سختیهایی به مراتب بیشتر از من تحمل کردی اینا رو بارها و بارها بهم گفتی... چقدر با گفتن همین چند خط از اون روزای سخت دلتنگت شدم... از اینکه همین الان دقیقاً وسط همین نوشته بهم sms دادی که دلت خیلی واسم تنگه،به خودم میبالم...  اصلاً هم تعجب نکردم، آخه این نه اولین و نه آخرین باریه که بهم ثابت میشه چقدر دلامون به هم نزدیکه...

بهت افتخار می کنم و بیشتر  از تو به داشتن خدایی که خیلی بزرگه و تو و همه زندگیم از عنایات بی دریغه اونه، همیشه درست همون لحظه ای به دادم میرسه که اصلاً انتظارشو ندارم... خدایا بابت همه خوبیها و مهربونیات ازت ممنونم... میدونم که به کمتر کسی از این فرصتها میدی... قول میدم با همه توانم این فرصت به سختی به دست اومده رو که واسه من زندگیه دوبارست به هیچ قیمتی از دست ندم مگر به صلاح تو...

 

 

کلام آخر:

کاش ميشدباتو بودن رانوشت، تاكه زيباراكشم بر هر چه زشت،

كاش ميشد روى اين رنگين كمان، تا ابد با من بمان را هم نوشت...

راضیه

 

پ.ن:بعد از مدتها قسمت نظرات رو فعال کردم، فقط واسه تو و دل خودم، آخه دلم واسه نظرت تنگه

 

  

 

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387 توسط ر. باب نادی |
 

هر چيزی که ذهن آدمی خلقش کند و در ذهن به تمامی اتفاق بيفتد، بی‌شک در واقعيت هم اتفاق خواهد افتاد... 

فقط یکبار خوندنش کافیه واسه کسایی مثل من،که بدون لحظه ای درنگ آروم زیر لب زمزمه کنن: راست میگه... 

آره، راست میگه...

درست مثه آفرینش تو ، تویی که خیلی قبل تر ها،خیلی قبل تر از آشناییمان حتی، آفریده شدی در روح و کالبد من و با من رشد کردی و  در من شکل گرفتی و با من بزرگ شدی کم کم...

اونقدر که حتی روز اولی که دیدمت، برام نا آشنا نبودی، اصلاً همین حس آشنا بودنت بود که منو سوی تو می کشوند بی که بدونم  واسه چی؟ بی که بدونم تو همونی که من سالها تو ذهنم پرورش می دادم... درست با همین نگاههای پاک و معصوم و پر از شرم و حیات... درست با همین لبخند قشنگی که همیشه رو لباته...  درست با همین منش همیشگیت که منو شیفته و دلباخته خودش کرده... و درست با همه خوبیهایی که تو قلب مهربونت خونه کرده...

 

        

آره ، اون راست میگه و تو درست همونی که همیشه مرد رویاها و قهرمان قصه زندگیم بود و هیچ حسی لذت بخش تر از لمس این لحظه نیست که با همه وجود احساس کنی که مرد زندگیت، دقیقاً همون مرده قهرمان قصه هاته...

خوشبختی این روزهام غیر قابل وصفه، اونقدر که اگه بین همه آدمای دنیا تقسیمش کنم، بازم چیزی ازش کم نمی شه

 

کلام آخر:

مرا ستاره‌ی پولادينی کنار ماه نشانده‌ست
و هيچ دستی قادر نيست که از درون اين معماری
عبور کند

آرزو

 پ.ن: بابت تولدم، یه دنیا ازت ممنونم،خاطره اون شب رو هرگز فراموش نمی کنم، دوستت دارم

 

 

نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387 توسط ر. باب نادی |
 

از اون وقتی که خودمو شناختم همیشه یه دفتر خاطرات همراهم داشتم که البته اسمش فقط دفتر خاطرات بود،آخه توش همه چی می نوشتم... گاهی خاطرات، گاهی شکوه هام، گاهی دلنوشته هام و نا گفته نمونه اغلب دلتنگیامو تو اون دفتر به اصطلاح خاطرات به ثبت می رسوندم

تا اینکه این چند سال اخیر با پیدایش تکنولوژی جدیدی به نام وبلاگ نویسی، منم وارد عرصه وبلاگ نویسی شدم و از این طریق خاطرات و تجربیات فراموش نشدنی به دست آوردم،بعضی وقتها که با خودم فکر می کنم احساس می کنم قسمتی از سرنوشتم به واسطه همین نوشته ها و البته همین وبلاگ رقم خورده...

همه اینا بهانه ای شد واسه گفتن اینکه امروز اولین سالروز افتتاح همین وبلاگه که خیلیم دوستش دارم به خاطر اینکه همونطور که گفتم به خواست خدای مهربانم، وسیله ای شد برای بدست آوردن مجدد گرانبهاترین گوهر هستیم 

باید اسمشو به جای اینکه  گذاشتم:  "زندگی شاید همین باشد" میزاشتم:  "زندگی دقیقاً همینه!!"

 تولدت مبارک وبلاگ حیات بخش من

 

               

 

دیشب (11 آذر ) در اقدامی کم نظیر برای بچه های آیندم اسم انتخاب کردم

اسامی منتخب از طرف بنده: پرنیانرایان

فکر می کنم آقایی هم با انتخاب این اسامی کاملاً موافق باشند،مگه نه آقایی؟

آقایی با صدای زیبا، رسا و البته دلنشینشون: بَلهههههههه 

که البته کسایی که اسم منو آقاییمو می دونن مطمئناً بر انتخاب به جای اسامی از طرف من مهر تایید می زنن،بازم مگه نه؟

اونایی که اسم منو آقاییمو می دونن(فکر کنم فقط نجمه جونم باشه) با صدای قشنگشون: بَلهههههههه

مرسی از تائید اسامی منتخب...

یک شخص کاملاً بی طرف :فکر نمی کنی اسامی منتخب بیشتر نزدیک به اسم خودته و آقایی این وسط مظلوم واقع شده؟

من : هیسسسس،صداشو در نیار

 

کلام آخر:

اینقدر نگو اگر گذشت کنم کوچک میشوم، اگر با گذشت کردن کسی کوچک می شد، خدا اینقدر بزرگ نبود 

آرزو

 پ.ن: جدیداْ این کیه که هر روز میاد اینجا رو میخونه؟

 

نوشته شده در تاريخ سه شنبه دوازدهم آذر 1387 توسط ر. باب نادی |
 

چقدر بهت نزدیکم و چقدر دورم ازت...

بهت نزدیکم چون تو همه منی،همه زندگی من،همه دنیای من، همه هست و نیستم،همه آرامش من، یه لحظه هم خودمو ازت جدا نمیبینم و حتی تو تصورمم نمیاد یه روزی برسه که دوباره تو رو از دست بدم...

 وقتی کنارمی وجودت رو با تمام وجودم احساس می کنم و چقدر وقتی از هم جدا میشیم و  وقتایی که پیشم نیستی دلتنگت میشم، نمی دونی این فاصله ای که بین ماست و حصاری که دورمونه، گاهی چقدر رنجم میده

 

 

بین خودمون باشه از اینکه خیلی دلتنگت میشم و دلم میخواد همش پیشم باشی و فقط و فقط به من تعلق داشته باشی خیلی حس خوبی دارم احساس می کنم با همه وجود عاشقتم و این عشق با پوست و گوشت و خون من عجین شده، به طوری که حتی اگه خودتم بخوای نمی تونم عشقتو از دلم بیرون کنم

کلام آخر: 

اگه یه مداد رنگی 12 رنگ داشته باشم، تو رو به رنگ سفید می کشم چون نمیخوام کسی بدونه من چی کشیدم، تا فقط مال خودم باشی

زهرا همتی

پ.ن: زهرا جان، از اینکه همواره همراه منی ازت سپاسگزارم و یه تشکر ویژه بابت همه مهربونیات گلم

پ.ن2:نجمه عزیزم، خاطرات خوبی که از تو و مهربونیات از اوایل ایجاد وبلاگ قبلیم تا به حال در ذهنم نقش بسته هرگز از خاطرم نمیره با افتخار از آن دوران یاد می کنم، همیشه به یادتم و به یاد همه دلگرمیها و حرفهای قشنگت و در آخر برای تو و آقا محمد و امیر کوچولو از خداوند متعال آرزوی سعادت و شادکامی روز افزون دارم

 

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه سی ام آبان 1387 توسط ر. باب نادی |
 

وقتی آسمون مال منه، چرا تو خورشیدو کم داری؟

وقتی دنیا تو دست منه، چرا دست تو باید خالی باشه؟

اصلاً قبوله،هر چی دارم مال تو... دل مهربونت مال من

 

         

 

هیچ خبر داری! رد نگات، تن هیچ جاده ای رو نمی لرزونه، الا دل من؟

خبر داری، یه جایی تو چهره تو، جایی که هنوز هیچ کس ندیده،یه خط شعر نوشته که هیچ کس جز من حق خوندنشو نداره؟

خبر داری، برگی از دفتر زندگیم ورق نمی خوره،مگر به عشق تو 

آخه تو، معجزه زندگی منی، همه اشتیاقمی واسه بودن و زنده موندن

31 شهریور 78

 

کلام آخر:

گویند ضریح نگاهت معجزه دارد، ای کاش که من زائر چشمان تو باشم...

 

نسیم

 

نوشته شده در تاريخ یکشنبه سی و یکم شهریور 1387 توسط ر. باب نادی |
 

از اینکه خودم تنهایی میرم و تو رو اینجا میون همه دلتنگیهام جا میزارم حس خوبی ندارم، کاش اینجوری نمی شد، کاش قسمت بود تو این سفر همسفرم باشی، کاش مثل همیشه همدم بهترین و قشنگترین لحظه های عمرم می شدی، ولی حیف...

 

 

 

 

 

گاهی وقتا که بچه میشم از قایم باشک بدم میاد، شایدم می ترسم، می ترسم تو بازی با تو چشم بزارمو تو بری قایم شی و بعد دیگه هیچ وقت پیدات نکنم... الانم می ترسم، می ترسم برم سفر بعد یه جوری گمت کنم که دیگه نشه پیدات کرد

 

 

کلام آخر:

 

امروز، دل من در سبدی عشق به نیل تو سپرد... نگهش دار به موسی شدنش می ارزد...

 

سارا ع

 

 

پ.ن: از دیروز متنفرم و گاهی از خودم، هیچ کس نفهمید دیشب چقدر سخت صبح شد...

 

 

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه دوم مرداد 1387 توسط ر. باب نادی |
 

امروز واسه یکی دو ساعت برگشتم به گذشته،به همه خاطراتی که هنوز بهشون عادت نکردم، هنوزم مثه سابق همه نوشته هایی که عطر تو توشون پیچیده منو به شدت متاثر می کنن و به شدت دلتنگترت...

 

تو همه خاطرات بی تو بودنم که غوطه ور بودم جمله ای که سال گذشته برای آرامش دلم standby گوشیم گذاشته بودم،خیلی به نظرم خوشایند اومد: "یادت باشه خدای تو خیلی بزرگه و همیشه تو رو به هر چی بخوای میرسونه، فراموش نکن این یه امتحان الهیه"

 

چندین بار خوندمش و هنوزم میخونم، فکر کنم پارسال که داشتم می نوشتمش، کاملاً باورش نداشتم اما الان بهش ایمان اوردم و قلباً بهش اعتقاد دارم و کاملاً باورش کردم، تصمیم گرفتم یه جایی بزرگ بنویسمش تا هرگز تو ناملایمتهای زندگیم لطف خدای بزرگ و مهربونمو از یاد نبرم

 

 

عجیبه!!! بعد مدتها درست همین الان یه عالمه حرف اومده تو ذهنم که همه دلشون میخواد بیان و بشینن تو سفیدی این صفحه که اتفاقاً انتها هم نداره، و درست همین الان یه عالمه حس خوب تو دلمه که اونا هم دلشون میخواد بیان تو انگشتامو تایپ بشن تو همین صفحه سفیده... اما نمیشه که آخه بهت قول دادم زودی بخوابم

 

پ.ن: از اینکه قدرتو می دونم، حس خیلی خوبی دارم

 

پ.ن2 : از اینکه تو یه نفری و من قد همه آدمای دنیا دوستت دارم هم احساس بهتری بهم دست میده

 

 

 

 

 

کلام آخر:

 

وقتی پایان داستان، دستان مهربان تو باشد... بگذار قصه گو هر طور كه می خواهد داستان را ادامه دهد

 

آرزو

 

نوشته شده در تاريخ دوشنبه دهم تیر 1387 توسط ر. باب نادی |
Blog Skin
ليست وبلاگهای به روز شده