|
زندگی شاید همین باشد |
|
در اندرون من خسته دل ندانم کیست که من خموشم و او در فغان و در غوغاست |
از اینکه خودم تنهایی میرم و تو رو اینجا میون همه دلتنگیهام جا میزارم حس خوبی ندارم، کاش اینجوری نمی شد، کاش قسمت بود تو این سفر همسفرم باشی، کاش مثل همیشه همدم بهترین و قشنگترین لحظه های عمرم می شدی، ولی حیف... گاهی وقتا که بچه میشم از قایم باشک بدم میاد، شایدم می ترسم، می ترسم تو بازی با تو چشم بزارمو تو بری قایم شی و بعد دیگه هیچ وقت پیدات نکنم... الانم می ترسم، می ترسم برم سفر بعد یه جوری گمت کنم که دیگه نشه پیدات کرد کلام آخر: امروز، دل من در سبدی عشق به نیل تو سپرد... نگهش دار به موسی شدنش می ارزد... سارا ع پ.ن: از دیروز متنفرم و گاهی از خودم، هیچ کس نفهمید دیشب چقدر سخت صبح شد... 
+ نوشته شده در چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 12:0 توسط ر. باب نادی
امروز واسه یکی دو ساعت برگشتم به گذشته،به همه خاطراتی که هنوز بهشون عادت نکردم، هنوزم مثه سابق همه نوشته هایی که عطر تو توشون پیچیده منو به شدت متاثر می کنن و به شدت دلتنگترت... تو همه خاطرات بی تو بودنم که غوطه ور بودم جمله ای که سال گذشته برای آرامش دلم standby گوشیم گذاشته بودم،خیلی به نظرم خوشایند اومد: "یادت باشه خدای تو خیلی بزرگه و همیشه تو رو به هر چی بخوای میرسونه، فراموش نکن این یه امتحان الهیه" چندین بار خوندمش و هنوزم میخونم، فکر کنم پارسال که داشتم می نوشتمش، کاملاً باورش نداشتم اما الان بهش ایمان اوردم و قلباً بهش اعتقاد دارم و کاملاً باورش کردم، تصمیم گرفتم یه جایی بزرگ بنویسمش تا هرگز تو ناملایمتهای زندگیم لطف خدای بزرگ و مهربونمو از یاد نبرم عجیبه!!! بعد مدتها درست همین الان یه عالمه حرف اومده تو ذهنم که همه دلشون میخواد بیان و بشینن تو سفیدی این صفحه که اتفاقاً انتها هم نداره، و درست همین الان یه عالمه حس خوب تو دلمه که اونا هم دلشون میخواد بیان تو انگشتامو تایپ بشن تو همین صفحه سفیده... اما نمیشه که آخه بهت قول دادم زودی بخوابم پ.ن: از اینکه قدرتو می دونم، حس خیلی خوبی دارم پ.ن2 : از اینکه تو یه نفری و من قد همه آدمای دنیا دوستت دارم هم احساس بهتری بهم دست میده کلام آخر: وقتی پایان داستان، دستان مهربان تو باشد... بگذار قصه گو هر طور كه می خواهد داستان را ادامه دهد آرزو 
![]()
![]()
+ نوشته شده در دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 1:20 توسط ر. باب نادی
گمونم سوم دبیرستان بودم... دبیر بینش داشت درمورد رویاهای صادقه حرف میزد، اون می گفت: رویای صادقه یه خوابه که بعدها تو بیداری اتفاق میفته... مثلاْ یکی رو اولین باره که تو زندگیت میبینی و با خودت میگی: چقدر آشناست، کجا دیدمش؟ و هر چی هم که فکر می کنی چیزی یادت نمیاد... غافل از اینکه اونو قبلاً تو خوابت دیدی... و من بی اختیار لبخندی حاکی از شور و شعف یه حس تازه رو لبام نقش بست و تو دلم آرزو می کردم رویایی که دیدم و چهره ای که ندیدم یه رویای صادقه باشه... این روزها من رو ابرام و زندگی بوی توت فرنگیه تازه میده... حتی رنگشم که به اعتقاده من سفیده گاهی رنگ همون توت فرنگیه میشه... و نیز طعم اون هم اغلب همون طعم ترش و شیرینه... این روزها تو درست شدی تعبیر رویای من! 11 خرداد 86 کلام آخر: همه در حسرت یک پروازند، من به پرواز نمی اندیشم، به تو می اندیشم، تو که زیباتر از اندیشه یک پروازی... نسیم پ.ن1: تو درست همونی هستی که من از سالها پیش آرزوشو داشتم، همیشه بدون اینکه بشناسمت درست همین تو رو از خدا می خواستم، اگه هم تا حالا بهت نگفته بودم چون هیچ وقت به قدر همین الان از گفتنش مطمئن نبودم پ.ن2: مربای توت فرنگی رو دوست دارم اما توت فرنگیه تازه یه مزه دیگست... پ.ن3: نسیم مهربونم تولدت مبارک 

![]()
+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 9:45 توسط ر. باب نادی
این آدمه درست مثه اون آدمه همه فکرش شده که اگه اون یکی نباشه دیگه نمیتونه زندگی کنه یا لااقل زندگی کردن براش بی معنیه... اون آدمه با وجود اینکه میدونه این آدمه چقدر دوستش داره اما گاهی الکی خودشو لوس می کنه و این یکی رو همش نگران خودش میکنه... این آدمه خیلی وقتا دلش واسه اون آدمه تنگ میشه اما نمی تونه بهش بگه، خب سختشه... یه جوریشه... اون یکی که نباید فکر کنه که فقط خودش دلتنگ میشه... اون آدمه باید بدونه که نه تنها این آدمه، بلکه همه آدما از تنها چیزی که سیر نمیشن، دوست داشتنه، پس بهتره همیشه واسه این یکی دوست داشتنی ترین باشه... کلاً دنیای آدما دنیای غریبیه... اما دنیای من مدتهاست که بی دلیل یا با دلیل پر از حس دوست داشتن عمیق یک موجود آرام و دوست داشتنیه که همه لحظه هامو درگیر خودش کرده... 23 اردیبهشت 87 کلام آخر: آدما از جنس برگن... گاهی سبزن، گاهی پاییزن و زردن...زمستون دیده نمیشن... تابستون سایبون و چترن... آدما خیلی قشنگن... حیف که هر لحظه یه رنگن... نسیم پ.ن۱: این آدمه دیگه قرار نیست ازت جدا شه، تو که بهتر از هر کسی میدونی یکسال فقط با خیال اون یکی زندگی کردن یعنی چه؟ 
![]()
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 11:0 توسط ر. باب نادی
هیچ می دانستی؟؟! راز رزان، روزی روشن از روزنه گلبرگهای رزشکستهء وحشی برای رزهای سرخ و سفید هویدا خواهد شد؟ می دانستم که می دانی... ۱۵ اردیبهشت ۸۷ *** وای باران... باران... شیشه پنجره را باران شست از دل من اما چه کسی نقش تو را خواهد شست آسمان سربی رنگ من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ می پرد مرغ نگاهم تا دور وای باران... باران... پر مرغان نگاهم را شست ... خواب رویای فراموشیهاست خواب را دریابم،که در آن دولت خاموشیهاست من شکوفایی گلهای امیدم را در رویاها می بینم وندایی که به من می گوید: «گر چه شب تاریک است دل قوی دار سحر نزدیک است» *** 15 اردیبهشت پارسال ، با همین شعر تو وبلاگی که یادگار دوران فراموش نشدنی از زندگیم بود شروع به نوشتن کردم، الانم بعد یه غیبت تقریباً یک ماه و نیمه تصمیم گرفتم که باز با همین شعر شروع کنم... نمی دونم واسه قنشنگیشه یا واسه خاطره هاش... یا شایدم چون بیشتر از هر چیزی اونو یادم میاره دلم خواست یه باره دیگه و یه جوره دیگه باهاش شروع کنم... دفترِ خاطرات فراموش نشدنی من، یک سالگیت مبارک... کلام آخر: دوره کردم من تمام سالها و فصل را باز میگردم که تا شاید بیایم اصل را زهره پ.ن 1: 15 اردیبهشت روز تولد مامان گلمم هست، این روز رو صمیمانه به فرشته مهربونم تبریک میگم... پ.ن 2: برای اینکه از این به بعد قسمت نظرات غیر فعاله واقعاً دلیل خاصی ندارم... شاید دلیل اصلیش اینه که کمتر شرمنده محبت دوستان بشم. همین... 
![]()
![]()
+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 13:30 توسط ر. باب نادی
باز کن پنجره را ای دوست
هیچ یادت هست زمین را عطشی وحشی سوخت؟
برگ ها پژمردند، تشنگی با جگر خاک چه کرد؟
هیچ یادت هست توی تاریکی شبهای بلند
سیلی سرما با تاک چه کرد؟
با سر رو سینه گلهای سپید
نیمه شب، باد غضبناک چه کرد؟
حالیا معجزه باران را باور کن
و سخاوت را در چشم چمنزار ببین
و محبت را در روح نسیم
که در این کوچه تنگ، با همین دست تهی
روز میلاد اقاقی را جشن می گیرد
خاک جان یافته است، تو چرا سنگ شدی
تو چرا اینهمه دلتنگ شدی
باز کن پنجره را و بهاران را، باور کن...
...سال نو با تاخیر مبارک...
کلام آخر:
دل تو اولین روز بهار، دل من آخرین جمعه سال...و چه دورند و چه نزدیک به هم...
زهرا همتی
پ.ن1: نوشته بالا از من نبود. نمی دونمم از کی بود.
پ.ن2: دیروز (2 فروردین) هم سالگرد ازدواج مامان و بابا بود.
پ.ن3: ![]()
+ نوشته شده در شنبه سوم فروردین 1387ساعت 0:0 توسط ر. باب نادی |
میگن آدما دو دسته ان: اونایی که حرف دارن ولی حرف نمی زنن... و دسته دیگه اونایی هستن که حرف ندارن ولی حرف می زنن... از صبح تا حالا تو کفم... درست نمی تونم تشخیص بدم جزء کدوم دستم؟! *** همونطور که قبلاً هم نوشتم مدتهاست که دنبال حقیقتم، اما حقیقت من هر روز یه شکل جدید به خودش میگیره و منو گیج تر از قبل می کنه... امروز خیلی اتفاقی به این جمله برخوردم که : خداوند حقیقت را می داند ولی صبر می کند... الان دقیقاً این شکلیم--> فکر کنم دیگه نباید دنبال حقیقت بگردم، باید بایستم یه جا تا حقیقت خودش بیاد و منو پیدا کنه... *** درست نمی دونم چند سال پیش بود... اما یه شب که خونه ما در خاموشی محض فرو رفته بود و من تو رختخواب غرق در افکار قبل از خوابم بودم... خواهرم که در چند قدمی من قرار داشت و اونم تو رختخواب خودش بود صدام کرد و گفت: میخوام یه حقیقتی رو بهت بگم، بیداری؟ منم گفتم: آره... بگو... گوش میدم... و اون شروع کرد به تعریف کردنه حقیقتی از زندگیش... بعد از چند دقیقه من که انگار طاقت شنیدن حقیقتو نداشتم...گفتم: بسه دیگه، ادامه نده... همون موقع اون درجا حرفشو خورد و سکوت سنگینی بینمون حکم فرما شد... پتو رو کامل رو سرم کشیدم لبامو گاز گرفتم و آروم آروم زدم زیر گریه... اصلاً نفهمیدم چرا یه دفعه اینقدر بی طاقت شدمو اینجوری بهش گفتم اما فهمیدم گاهی تو زندگی باور حقیقت از خود حقیقت تلخ تره... اون شب تا صبح بیدار بودمو اشک میریختم... هر چقدر که منتظر شدم ادامشو بگه یا لا اقل حرفی بزنه... هیچ خبری نشد... هیچ وقت نفهمیدم اون کی خوابش برد!!! الان که چند سال از این موضوع میگذره، من و خواهرم با وجود صمیمیت زیادی که بینمون وجود داره اما هیچ وقت در مورد اون شب با هم حرف نزدیم و من هنوز درگیر یه حقیقت نصفه نیمه ام... کلام آخر: در طوفان زندگی، با خدا بودن بهتر از ناخدا بودن است... نسیم
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 0:0 توسط ر. باب نادی |
"در واقع حقیقت یک چند بعدی عریض و طویل است که میتوانی هر بار یک بعدش را از توی سوراخی که هیچ گاه فکرش را نمیکرده ای بیرون بکشی " من هر روز به این موضوع فکر می کنم و هر روز حقیقت زندگی ام خودش رو به شیوه ای متفاوت با روز قبل بهم نشون میده... و این بار حقیقت من به شکل پرتوهای نور درهم تمام شهرم رو در برگرفته... مردمان شهرم شادند... شاید بهتره منم فارغ از کشف حقیقت بشینمو این رقص نور زیبا رو تماشا کنم... فکر بدی هم نیست... آخرین دقایق ۱۶ اسفند ۸۶ ظاهراً همه چی روبه راهه...مسخرست نه؟! کلام آخر: زنده بودن را به بیداری بگذرانیم که سالها به اجبار خواهیم خفت...( دکتر علی شریعتی) نجمه پ.ن: حقیقت من یه حقیقت دنباله داره که این قسمت اولشه، قسمتهای بعدی به مرور اضافه میشه...
+ نوشته شده در جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 0:0 توسط ر. باب نادی |