تبليغاتX
زندگی شاید همین باشد
زندگی شاید همین باشد
در اندرون من خسته دل ندانم کیست که من خموشم و او در فغان و در غوغاست

این روزها رو شاید خیلی از ماها درک نکنیم ، نمونه بارزش خودم.یه عدهء دیگه که یه کم از ما بیشتر درک می کنن یا آرزوی زیارتشو میکنن و یا حسرت دیدار دوبارشو.  اما کسایی هستند که این روزها رو واقعاً دارن زندگی می کنن...

 

چند روز پیش تلویزیون داشت تصاویری از کعبه، صحرای عرفات، بقیع، مسجد النبی و ... پخش میکرد، مامانم که حسابی تحت تاثیر قرار گرفته بود گفت کاشکی قسمتم بشه و منم برم اونجا.

گفتم: مامان! تو که قبلاً رفتی، پس چرا اینجوری میگی؟

گفت: چه فایده؟ اون موقع که رفتم اصلاً درکش نکرده بودم ، حتی الانم به اون درکی که میخوام نرسیدم. دعا کن با معرفت کافی رهسپار این سفر بشم.

 

تو دلم آمین گفتم و احساس کردم هنوز خیلی از مرحله پرتم

 

  

 

 

فردا دارم میرم شلمچه، قبلاً دو، سه باری رفتم که آخرین بارش مربوط میشه به 7، 8 سال پیش.

هیچ وقت یادم نمیره دوم یا سوم دبیرستان بودم که از طرف مدرسه بردنمون شلمچه. اون موقع ، انگار الانم نبودم.چطور بگم... انگار یه چیزایی حالیم نبود و شایدم طبیعی بود.

 

یادم میاد به محض ورودمون با اولین چیزی که مواجه شدیم یه کاروان دیگه بود ، شهرشون یادم نیست اما از راه دور آمده بودند ، همه خانم بودند و همه محجبه.یه آقایی واسشون مداحی میکرد، لحنش آروم بود و خیلی سوزناک نمی خوند اما همه بلا استثناء بلند بلند گریه می کردند.

 

دیدن این صحنه خیلی واسه من و بچه های دیگه عجیب بود. آخه همچین چیزهایی رو کم دیده بودیم یا بهتره بگم اصلاً ندیده بودیم. اما به جای اینکه تحت تاثیر قرار بگیریم چون درکشون نمی کردیم خندمون می گرفت.

 

حتی یادمه موقع نماز ظهر که شد و رفتیم که مثلاً نماز بخونیم. خیلی از بچه ها بلد نبودند چطور باید نماز جماعت بخونن و جالبتر اینکه بعضیها اصلاً بلد نبودند نماز بخونن و اون موقع دیدن این چیزها واسه من امر عادی شده بود چون منم تو همون محیطی بزرگ شدم که اونها بزرگ شدن اما به شیوهء دیگه.

 

حالا میفهمم که اصلاً این چیزا عادی نیست.محیطم عوض نشده اما دنیام چرا.دنیای من مدتهاست که از یه چیزایی فاصله گرفته. الان که اینها رو نوشتم از خودم شرمم شد، اما چه سود که از گذشته گریزی نیست.

 

صدای مامان تو گوشمه هنوز، از خدا میخوام قبل از اینکه منو راهی هر سفری کنه اول معرفت و درکشو بهم بده.خدایا ازت ممنونم،ممنونم که همیشه دوستم داشتی و داری و ممنونم که هیچوقت تنهام نزاشتی. نمیدونم اگه تو تو زندگیم نبودی من کجا بودم، پس ممنونم از اینکه منو اینجا گذاشتی.

 

 

***

 

چرا دیگه به خوابم نمیای؟ چرا باهام قهرکردی؟ تو خودت خوب میدونی که من همیشه بیادتم، پس چرا  فراموشم کردی؟

بعد از سالها که کنارم بودی،من تازه پیدات کرده بودم اما تو رفتی تا باور کنم به هیچ چیز این دنیا نمیشه دلخوش کرد...

 

آره،خیلی زود رفتی...

 

توی تقویمی که تو کیفت بود و من بعدها دیدمش تا روز 27 آذر 77 رو خط زده بودی اما نمی دونستی قبل از اینکه خورشید تو اون روز غروب کنه،این تویی که غروب می کنی...

 

دیروز 9 سال از اون روز گذشت.روزی که چشمهای پرسشگرم از همه جواب سر بالا می گرفت،روزی که همه رفتنتو ازم قایم می کردن و وانمود میکردن تو هنوز هم هستی...

 

و من بی خبر از همه جا روی سجاده کوچکم نشسته بودم و ملتمسانه  از خدا می خواستم که بزاره واسه همیشه پیشم بمونی...

 

اما تو رفته بودی و التماسهای معصومانهء من اون شب فقط تونست بغض آسمون رو بشکنه...

 

 

 

کلام آخر:

 

در میان هر سیب، دانه ها محدودند

در دل هر دانه، سیب ها نامحدود

چیستانیست عجیب

دانه باشیم نه سیب!!!

 

پ.ن 1: همیشه اینباکس گوشیم فوله و من هر روز مجبورم تعدادی از اس ام اس های قشنگ دوستام رو پاک کنم ،مدتهاست که میخوام یه دفترچه واسه اینکار بزارم اما حسش نبود تا اینکه به ذهنم رسید به جای یادداشت تو دفترچه همین جا واسشون جایی رو اختصاص بدم و ماحصلش شد همین بخش کلام آخر.

 

پ.ن 2: یه حالتهایی که قبلاً هم تو وجود خودم حسشون کرده بودم، بیشتر تقویت شدن. اصلاً شاید نوشتنش هم کار درستی نباشه پس بی خیال.

کاش می شد با یه آدم وارد مشورت کنم. این روزها خیلی گیجم. خیلی...

 

پ.ن 3: پست قبلیمو یه بار دیگه خوندم،آیا اینکه گفتم:"از جواب دادن نمی ترسم چون از آدمای ترسو متنفرم" منظورم اینه که بقیه ترسو هستند؟ اگه اینطوره پس چرا من که نگارندم اینطور فکر نمی کنم.

 

پ.ن 4:چند تا هندوانه با هم بلند کردم،البته چاره ای جز این نداشتم وگرنه من از اینکارا نمی کنم برام دعا کنید صحیح و سالم به مقصد برسم.

 

پ.ن 5: تو این فکرم که بهتر نبود یه پست دیگه فقط واسه این پی نوشتها می گزاشتم؟

 

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386 توسط ر. باب نادی |
 

 

دریا مرا دریاب، من نیز چون توام

پر از تضاد...

 

 

 

آرام و بیکرانمو گاهی زلالم

شعری لطیف پرورانده باز خیالم

 

گاهی به رنگ خون و گاه آسمانیم

دل مرده گاه و گاه عاشق زندگانیم

 

در ابتدای ساحلمو در انتهای موج

دلخوش به آواز خوش گوش ماهیم

 

آرامبخش رهگذر و درگیر در خودم

بر من دلیلی بیاور و بگو  من کیم؟

 

تا چشم کار می کند از هر کران منم

با این همه وسعت ولی انگار زندانیم

 

سلام میدهم خورشید هر طلوع

وقت غروب بنگر مرا که تماشاییم

 

از من مپرس ز چه رو دریا دلم ولی

دامن زده غمی به وسعت تنهاییم

 

کشتی به گل نشسته گوشه دلم

دریا مرا دریاب که امروز طوفانیم

 

ر. باب نادی

 

آذر 86

 

***

 

       

 

 

 

 

 

آخرین باری که رفتم پیشش تابستان 84 بود ، اونم تو چه موقعیتی!! اینقدر نا امید بودم که تصمیم گرفتم بعد 3 سال درس خواندن قید همه چیز رو بزنم و انصراف بدم.اما خدا رو شکر اون سفر جور شد و واقعاً تو روحیه ام تاثیر گذاشت و باعث شد به خودم بیام.اون سفر یکی از بهترین سفرهای عمرم بود.

 

ساعتها کنارش می نشستم و با لبهای بسته باهاش درد و دل می کردم و عجیب آروم میشدم. اون ولی باهام حرف می زد صداش هنوز تو گوشمه. چشمامو می بندم و سعی می کنم اولین خاطره ام با اونو یادم بیاد.

 

...

 

حدوداً سه سالمه ، محمد با دایی اومدن خونمون. اون هفته قبلش از طرف مدرسه با دوستاش رفتن اردو کنار دریا. صدام می کنه و می گه: بیا ببین برات از اونجا چی سوغات اوردم. بعد همه کیفشو رو زمین خالی می کنه.

من که انگار انتظارم از سوغاتی چیزای دیگست با یه حالتی می پرسم: اینا دیگه چین؟

-          بهشون میگن گوش ماهی یکیشو بردار و بزار پیش گوشت اونوقت صدای دریا رو میشنوی.

-          راست میگی؟

-          آره بابا دروغم چیه یکی بردار

اینکارو انجام میدم و بعد می گم : دروغگو این که از توش صدا نمیاد

-          دروغ نگفتم تو بلد نیستی .ببین باید چشماتو ببندی

چشمامو می بندم انگار راست میگه ها همون جور که چشمام بسته هست می خندم.

 

چند ماه بعد  کنار دریا

 

-     چرا چشماتو بستی؟چی گرفتی تو دستت؟ بندازش زمین. (اینها رو سپیده یکی از دخترهای فامیلمون داره بهم میگه فکر کنم یه 8، 9 سالی ازم بزرگتره)

-          نمیندازمش

-          ای دختر بد. اگه نگی چیه به مامانت میگم ها!!

-          گوش ماهیه

-          اَه اَه بندازش زمین کثیفه. حالا واسه چی گذاشتی پیش گوشت؟

-          محمد یادم داده که صدای دریا رو اینطوری از تو گوش ماهی بشنوم

-          محمد دیگه کیه؟

انگار حالیم نیست پسر داییمه با عصبانیت می گم : خوب محمد دیگه!!

سپیده می خنده و می گه : خیلی خوب باشه

بعد یه گوش ماهی میزاره کنار گوشش و نگاه من می کنه

بهش می گم: چشماتم باید ببندی ها... میشنوی صداشو.

اونم با چشمای بسته و خنده رو لبش میگه : آره چه جورم.

چشماشو که باز می کنه بهم می گه حالا دیگه بریم بازی

بدون اینکه حرف بزنم با خوشحالی سرمو به نشان تایید تکون میدم

 

تو ساحل من و سپیده و حجت و علی اکبر داریم آلیسا آلیسا بازی می کنیم.

 

یادش بخیر

 

...

 

پ.ن 1: نمی دونم این اولین خاطره ام از دریا بود یا نه اما اون سفر اولین باری بود که میرفتم کنار دریا  

 

پ.ن 2: امروز خواهرم دو بار تصادف کرد یک بار تو اتوبوس که داشت میرفت شهر محل دانشگاهش . یکبار هم وقتی رسید اونجا و داشت می رفت دانشگاه تو تاکسی این اتفاق واسش افتاد . هر دوتاش به خیر گذشت اما حسابی حالشو گرفته بود.

دیروز هم بابا تصادف کرد .خدا رو شکر اونم حالش خوبه اما از ماشین تقریباً هیچی نمونده. خوب بود اول بابا رو دیدم بعد ماشین وگرنه امکان نداشت باور کنم اتفاقی واسش نیفتاده.

خدایا این چند روزه خیلی بهمون حال دادی ها. فکر نکن حواسمون نیست. بازم خیلی چاکریم.

 

پ.ن 3: تو پست قبلی آمار نظرات خصوصی از عمومی ها بالاتر بود. جریان چیه منم نمی دونم. اونی که گفته بود جوابشو بدم باید به عرضش برسونم که اولاً من هیچوقت نظرات بدون آدرس رو جواب ندادم و نمیدم.اگه هم دارم اینجا در این باره می نویسم واسه اینکه میخوام بدونی از جواب دادن نمی ترسم چون از آدمای ترسو متنفرم نوشتم که دلیلشو بدونی بیخودی اصرار نکنی.

ثانیاً اگه جواب سئوالتو میخوای حرفی نیست یا خودتو معرفی کن (بهتره به صورت عمومی اینکارو انجام بدی) و یا آدرس وبلاگتو بذار. دیگه خودت میدونی

 

نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386 توسط ر. باب نادی |
 

دریافته ام که انتظار واژه ایست که امید را زنده نگه میدارد  اما نفهمیدم برای که...

منتظر یا امیدوار؟

 

ر. باب نادی

۸۶/۹/۱۶

 

***

سرانجام چند سکه بالا و پایین میشه

و یه روز از سیصد و شست و پنج روز انتخاب میشه واسه عقد

 

مبارکه...

مبارکه...

مبارکه...

 

عروس لبخند می زنه ولی معلوم نیست داره به چی می خنده ، شاید واسه حفظ ظاهر... شایدم هنوز باورش نشده...

تشکر می کنه تا رضایت ساختگی خودش رو اعلام کنه در حالی که هنوز درک نکرده چی مبارکه...

اون ناله هاشو میون خنده هاش مخفی می کنه تا مبادا کسی ازش ناراحت بشه...

مونده چیکار کنه... نمی دونه باید برگرده، وایسه و یا ادامه بده... آخه تو راهی که خودش نیومده هر طرف بره اشتباه کرده...

 

چه روزی بود دیروز وچه شبی بود دیشب، همش کابوس می دیدم کابوسی با حضور همه دیروزیها...

بابا، مامان،عمه،شوهر عمه، پسر عمه،عمو، زن عمو، دختر عمو...

توی کابوسم همش بحث و دعوا بود. همش ناراحتی و دلخوری... خلاصه هر چیزی الا شور و شادی یک جشن عروسی...

داشتم خفه می شدم...

خدا خدا می کردم زودتر صبح شه و همه چیز تموم بشه...

 

شاید قرار نیست چیزی تموم شه یا حداقل شروع بشه...

اصلاً شاید زندگی همینه...یه غلطک قدیمی...

غلطکی پر از انسان که واسه خروج حتماً باید قرعه بنامش بشه وگرنه مجبوره که باز همون تو تکرار بشه تا شاید یه روز نوبتش شه...

 

یا شاید زندگی حسرت روزهاست...

روزهایی که تو هیچ تقویمی نشونی ازشون نیست...

شاید... شاید... شاید...

این تردید ها کی تموم می شن؟ این کابوسها چه؟

کلمهء تردید نوشتمو به لجن می کشونه...

 

نگاه معصومانهء عروس واسه لحظه ای از مقابل چشمام دور نمیشه. نمی دونم چرا هیچ کس معصومیتش را حس نکرد... شاید اصلاً کسی نخواست که حس کنه...

دردش خیلی زیاده... زیادتر از اونکه بخواد مرهمی واسه تسکینش پیدا کنه...

و دردناک تر اینکه شقایقش هنوز زندست و اون همچنان منتظره...

 

آخر چه کسی تقدیر را اینچنین رقم زد؟

من یا تو؟

 

خدایا ، خوشبختی اونو فقط و فقط از تو میخوام، خودت به دادش برس...

 

نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیستم آذر 1386 توسط ر. باب نادی |

 

 

شبی باران خواهد بارید

جاده ها خیس خواهند شد

بوی نم در فضا خواهد پیچید

و من غرق خواهم شد

در زیباییهای یک سکوت بی انتها

که مدتهاست دلتنگش شده ام

سکوتی که هر بار به سراغم می آید

از شهر گناه دورم می سازد

و فاصله ام را تا خدا به چند قدم می رساند

قلٌک دلم عاقبت خواهد شکست

و واژه ها یک به یک

آرام و بی صدا

از درونم بیرون خواهند ریخت

و حس گمشده ام  پیدا خواهد شد باز

چهارشنبه ای از راه خواهد رسید

روزی که به دنیا لبخند خواهم زد

و بی منت تمام هستی ام را

قربانی یک نیم نگاه خواهم کرد

از اعماق مرداب های حسرت

نیلوفری زیبا، متولد خواهد شد

که با صدای آواز قورباغه ای

مست شده از عشق باران

تنهاییش را قسمت خواهد کرد

قصه به انتها نمی رسد

اما مرا به نهایت می رساند شبی

شبی که باران خواهد بارید...

 

ر . باب نادی

 

۸۶/۹/۱۱

 

 ***

 

گاهی وقتها به این فکر می کنم که ایکاش می تونستم مثل اکثر آدمهای دور و برم یه آدم بی خیال باشم. اما خودم بهتر از هر کسی می دونم که خیلی فکر بیخودیه. اگر خدا صلاح می دونست حتماً همه رو مثل هم می آفرید، پس نباید ناشکر بود.

 

کمی ناراحتم از خودم. نباید اینقدر بهش سخت می گرفتمو واسش رئیس بازی در می آوردم هر چی باشه مافوقمه. بچه اش همسن منه. هر چند خودشم نباید هر کاری رو اینقدر لفتش بده که هی من برم دنبال کاراش و بگم : پس چی شد...

بی ادبی نکردم، بدم با کسی حرف نزدم. اتفاقاً همیشه بهش احترام می زارم و مثل خیلی ها از بعضی اخلاقهاش سوءاستفاده نمی کنم،اونم خیلی خوشحال میشه وقتی می بینه کارا رو پیگیری می کنم.کلی هم ازم تشکر می کنه بابت همین کارام. اما خودم خسته شدم از این اخلاقم که خیلی هم جدید نیست.

 

انگار فقط باید این جماعتو هل داد تا راه برن. انگار همه این روزها مثل ماشیناشون کارت سوخت تموم کردن. انگار فقط منم که دوگانه سوزم...

 

 

 

پ.ن1:همین الان که اومدم وبلاگ رو آپدیت کنم با یه فاجعه روبرو شدم که اصلاً انتظارشو نداشتم یه لحظه موندم ادامه بدم یا نه. اما خوب خود کرده را تدبیر نیست پس باید ادامه داد...

 

پ.ن2:قسمت اول رو همونطور که تاریخ زدم یکشنبه نوشتم. عجیب حس می کردم چهارشنبه یا بارون میاد یا اینکه قراره یه اتفاقی بیفته بدون اینکه حتی به ذهنم خطور کنه که چه اتفاقی قراره بیفته.

خلاصه چهارشنبه هم بارون اومد و هم... بازم بارون اومد اما یه طور دیگه...

 

 

 

 

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه پانزدهم آذر 1386 توسط ر. باب نادی |

 

 

به نام خدا

 

ابتدای خط...

یک وبلاگ جدید...

حرفهای تازه...

افکار متحول...

یک فنجان قهوهء داغ نصفه که تو این هوای بارونی چقدر می چسبه...

و یادداشت های پراکندهء مچاله شدهء دختری بیست و چند ساله با ذهنی درگیر از هر چیزی که هم در آن می گنجد و هم نمی گنجد...

و البته طبق معمول نقطه سر خط...

 

چند سالی هست که به وبلاگ نویسی مشغولم اما همیشه با حفظ شخصیتم گمنام می نوشتم. چیزی که باعث می شد همواره از گمنامی خود لذت ببرم، در واقع به نوعی آزادی بیانم بود.چون در واقعیت انتقال همه احساسم واسم کار راحتی نبوده و نیست اما در دنیای مجازی و به صورت گمنام خیلی راحت همه احساس درونمو در قالب نوشته هام منتشر می کردم و واکنش مخاطبین در مقابلشون برام بسیار جالب و جذاب بود و البته تازگی داشت.

 

ولی اینبار حسی در من، منو ترغیب کرد تا نوشته هامو با هویت اصلی خودم منتشر کنم. شاید این حس یک نوع نگرش نو به آیندست، آینده ای که خیلی دور از ذهن نیست.

بعید نیست که پنجاه، شصت سال دیگه نوه هامون جای اینکه بیان و آلبومهای قدیمی تماشا کنن، دوست داشته باشن خاطرات پدر بزرگ و مادر بزرگشونو توی صفحات اینترنت ورق بزنن و گذشته رو  تو اونجا جستجو کنن.

 

البته با حفظ سنتها مخالف نیستم بلکه ازش استقبال هم می کنم اما در کنار اون باید افکارمون رو با تکنولوژی روز هم پیش ببریم. جایگاهی که امروزه بخش گسترده ای از زندگی ما رو به خودش اختصاص داده  واسه همین تصمیم گرفتم که سند اینجا رو یکجا به نام خودم بزنم.

 

تنها چیزی که الان فکرمو مشغول کرده اینه که اینجا همهء من نیست اینجا بخشی از منه، درست عین واقعیت.

پس هنوز وبلاگهای گمنام من آپدیت میشن

و هنوز دفتر خاطرات من زندست برای آینده ای که دیر یا زود از راه میرسه...  

 

 

نوشته شده در تاريخ دوشنبه دوازدهم آذر 1386 توسط ر. باب نادی |
Blog Skin
ليست وبلاگهای به روز شده