نمی دونم دارم میرم یا دارم بر می گردم اما می دونم که دارم به مقصد نزدیک میشم... آخه پل تو زندگی من یه نشونست واسه رسیدن... هنوزم هر وقت از رو پل سفید رد میشیم مامانم خاطره روزی رو تعریف می کنه که من به دنیا اومدم و با اینکه بارها شنیدمش اما بازم از شنیدنش لذت میبرم و آخرش هم بهم میگه: یادت نره این اولین پلیه که تو زندگیت ازش رد شدی...
***

از شدت خستگی سرمو به صندلی ماشین تکیه دادم،چشامو آروم رو هم گذاشتم. دلم می خواست واسه چند دقیقه هم که شده به هیچی فکر نکنم و آروم باشم... که راننده پاشو گذاشت رو ترمز و همه آرامشمو ازم گرفت... چشامو که باز کردم تازه اول پل بودیم. نگاهم به آب که افتاد نفهمیدم چطوری برگشتم به گذشته... برگشتم به خاطراتی که هیچ ربطی به آب و رودخونه و دریا نداشتند...
یاد ترمای آخرم افتادم که همش آرزو میکردم زودتر درس و دانشگاهم تموم بشه... اینقدر بهم سخت می گذشت که یه روز قسم خوردم پس از پایان دوره دیگه هیچ کتاب درسی رو واسه ادامه تحصیل دستم نگیرم... تا دیگه هیچ دانشگاهی جولانگاه شکنجه من نشه و هیچ استادی نباشه که به خودش اجازه بده جزئیات زندگیمو ازم بپرسه و هیچ قطار 6:30 صبحی نباشه تا خواب شبو حرومم کنه و هیچ نگاهی نباشه تا زیر سنگینیش خرد بشم... و هیچ...
به اینجا که رسیدم بی اختیار خندم گرفت... نه اینکه یادم بره چه مشکلاتی داشتم و نه اینکه دلم بخواد یه بار دیگه برگردم به اون روزهای مزخرف، نه... خندم از این بود که قبلاً به چه چیزایی فکر می کردم و الان به چیا... چقدر طرز فکرم تو یکسال گذشته تغییر کرده و همچینین خودم و روحیه ام و حتی آرزوهام...
الانمو میبینم که همه هم و غممو گذاشتم که هر طور شده تو کنکور ارشد قبول بشم... تو کلاسهایی که شرکت می کنم همیشه نفر اولم و جایگاه و ابهت خاصی بین همکلاسیهام و همچینین استادم دارم...و تلاشهایی که از همین الان واسه پیشرفت کاریم انجام میدم و البته خدا رو شکر تا همینجاشم خیلی موفق بودم... و یا چند روز پیش که ثبت نام کاندیدای مجلس شروع شده بود چقدر حرصم گرفت که چرا شرایطشو نداشتم و جرقه ای در ذهنم درخشید که خودمو واسه همچین روزی آماده کنم...
کم کم داریم به انتهای پل نزدیک میشیم و من تو دلم آرزو می کنم که ایکاش پل هیچ وقت تموم نشه چون تازه دارم همه انرژی از دست رفتمو بدست میارم...
کلام آخر:
خداوندا! تقدیرم را زیبا بنویس... کمک کن آنچه تو زود می خواهی، من دیر نخواهم و آنچه تو دیر می خواهی، من زود نخواهم... (دکتر شریعتی)
زهرا ج
پ.ن1 : خدایا! از اینکه شخصیت این بنده حقیرتو طوری آفریدی که همیشه مورد لطف و احترام بقیه واقع بشه بینهایت ازت ممنونم.
پ.ن2 : دو روز بیشتر تا عاشورا نمونده و هنوز خوابی که پارسال تو همین روز دیدم تعبیر نشده، اما دلم گواهی میده که به زودی تعبیر میشه... البته همیشه اتفاقات زمانی رخ میدن که ما اصلاً انتظارشو نداریم... مثل همه اتفاقات این چند روز اخیر من... به قول یکی از دوستام این اتفاق نیست که تو زندگی من میفته این زندگی منه که تو اتفاقها افتاده...
از بچگی بهمون یاد دادن که بعد از نوشیدن آب به یاد لبهای خشکیده ات، نام تو را بر لبهایمان جاری کنیم تا یاد تو همواره در دلهایمان زنده بماند... السلام علیک یا ابا عبدالله الحسین

هر ساله با فرا رسیدن ماه محرم رخت عزا بر تن می کنیم... خانه ها ، مساجد و حسینیه ها را با پارچه های مشکی مزین به نام تو زینت میدهیم... در مراسم سوگواریت شرکت می کنیم و دوشادوش محبان و مخلصان تو خدمتگزاری عزادارانت را می کنیم... به یاد مظلومیتت با آب دیده غبار غم از چهره دلهایمان می زداییم و با ذکر مصیبتت آنها را روانه کربلا می سازیم تا شاید نظری بر حال این خادمان گناهکارت بیافکنی و با دریای نگاهت سیرابمان کنی...

کاش امسال محرم،در مکتب عاشورا درس آزادگی و جوانمردی می آموختیم و وفاداری را سرلوحه زندگانیمان می کردیم... و کاش حق تعالی به حرمت خون سید و سالار شهیدان، مددمان می کرد که هرگز اسیر کفر و شرک و ظلم نباشیم...
***
اوایل سال 84 یکی از دوستام تو شرایطی خیلی خاص با یه بنده خدایی آشنا شد، از همون ابتدا تقریباً تو جریان رابطشون بودم بعد از چند ماه از حرفهایی که دوستم می زد متوجه شدم که طرف مقابلش بهش علاقه مند شده و البته دوستم هم یه حدسهایی زده بود ولی چون شرایطشون خیلی واسه ازدواج سخت بود خیلی مطمئن نبود واسه همین نظر منو هم پرسید و منم تاییدش کردم هر چند ته دلم احتمال اینکه همچین وصلتی صورت بگیره رو خیلی کم میدیدم...
خلاصه تو این مدتی که گذشت مشکلات همچنان به قوای خود پایدار بودن، اینم بگم که مشکلات اونها طوری نبود که گذشت زمان و یا حتی خودشون بتونن حلش کنن... در واقع گذشت زمان فقط کمک کرد تا درس هر دوشون تموم بشه و فقط همین... دوستم هم که اوضاع رو اینطور میدید از همون اول همه چیز رو به خدا محول کرده بود اما طرفش همه سعی و تلاش خودشو انجام میداد که اوضاع رو اونطوری پیش ببره که اونها هر لحظه بیشتر از قبل به هم نزدیکتر بشن...
تا اینکه یکی دو روز پیش که با دوستم تماس داشتم بهم گفت که اگه خدا بخواد کارشون داره به سرانجام خوشی میرسه و همه چیز علی رغم شرایط سختشون داره اونجور پیش میره که باید و انشالله مقدمات ازدواجشون بعد از ماه محرم و صفر داره مهیا میشه.باورم نمی شد چی دارم میشنوم، از خوشحالی کم مونده بال درآرم...
این خبر اونقدر خوشحالم کرد که دلم نیومد اینجا بهش اشاره ای نکنم، راستش بیشتر خوشحالیم از اینه که دوستم داره با کسی ازدواج می کنه که ازاعتماد به نفس و اراده بالایی برخورداره و مطمئناً میتونه پلی باشه برای رسیدن به پیشرفتها و خواسته هایی که همیشه هدفش تو زندگی بوده... واقعاً خوشحالم که آینده روشنی رو پیش روشون میبینم و از صمیم قلب برای هر دوشون آرزوی سعادت می کنم...
کلام آخر:
آنجا که چشمان مشتاقی برای انسان اشک میریزد، زندگی به زجر کشیدنش می ارزد.(دکتر شریعتی)
لیلا
پ.ن : از دوستم که نوشتم، خاطرات آخرین حضورمون تو خوابگاه واسم زنده شد... و شب هایی که تو حیاط با هم قدم میزدیم... خودمونیم زندگی خوابگاهی علی رغم همه سختیها و شبهای امتحانش واسه خودش عالمی داشت ها... یادش بخیر...
امیررضا جان سلام
امیدوارم که همواره شاد و سلامت باشی
نمی دانم چرخ زمان کی قرار است این نامه را به مقصد برساند، شاید هم اصلاً چنین قراری در هیچ جا نوشته نشده باشد... اما مهم نیست... چیزی که برایم مهم است همه عقایدم است که لطفیست از جانب ایزد یکتا... و نیز مهری که مرا به تو پیوند میزند... و همه احساسات پاکم که مرا به نوشتن برایت فرا می خواند...
احتمالاً این باید اولین نامه ای باشد که از طرف کسی خطاب به تو نوشته می شود... و اتفاقاً این اولین باریست که اینگونه برای کسی نامه نگاری می کنم و از این بابت بسیار خوشحالم...
کاش میدانستی که اکنون چقدر اشتیاق دیدارت را دارم... اما میدانم که برای دیدن روی ماهت تمام زمستان را به شوق رسیدن بهار باید به انتظار بنشینم...
امیررضای عزیز... بدان که آمدنت سبب شادیمان گشته و حضور سبزت هدیه ایست که باریتعالی برایمان به ارمغان آورده و وجودت بارانی از لطف و عنایتش است که بر دلهایمان باریده... پس همواره آنگونه باش که لحظه لحظه بودنت در این کره خاکی مملو از برکت باشد برای همگان تا همیشه مایه افتخارمان باشی...
به یاد داشته باش که آفریدگار برای آفرینشت خود را درود فرستاده و از روح کبریایش در سرشتت دمیده و تو را عزت بخشیده... پس وجودت را گرامی دار و در هر شرایطی بر خود ببال و به خاطر این موهبت الهی همواره به درگاهش شکرگزار باش...
امیررضای نازنین... دنیایی که چند روز است در آن گام نهادی پر است از حوادث تلخ و شیرین... اما از یاد نبر که همه اتفاقات زندگی توفیقیست از جانب پروردگارت که به تو ارزانی داشته پس هرگز در سختیها دچار ناامیدی و یاس نشو و امیدوار به مدد حق باش و در شادیها نیز یاد او را در خاطرت نگهدار باش...
طبق معمول سخن زیاد است و وقت اندک... پس عرایضم را با گفتن همین حرف به پایان میرسانم که... همه کوششت را بر این گمار که در نهایت خرسندی، بسان پرنده ای سبکبال در آسمان زندگی بال گستری و تا قله موفقیت اوج بگیری...
بهترینها را برایت آرزومندم... همیشه مهربان ، آرام، صبور و دوست داشتنی بمان... در پناه حضرت دوست
دختر عمویت ر. باب نادی
16 دی 86
***

نامه به امیررضا بهانه ای شد برای شکوفا شدن حس نامه نویسی در من شاید هرز چندگاهی این کار رو تو وبلاگ ادامه دادم... البته شاید...
داشت یادم میرفت امیررضا در ساعت 10 صبح روز چهارشنبه 12 دی 86 چشمهای کوچولوشو به جهان پهناورش گشود.
کلام آخر:
به پایان فکر نکن. اندیشیدن به پایان هر چیز، شیرینی حضورش را تلخ می کند. بگذار که پایان تو را غافلگیر کند درست مانند آغاز...
مرضیه
چندیست که گورفریادهای مرده ای زنده به گور، خواب خوش را بر من حرام کرده...
چشم می بندم، انگشت در گوش فرو می کنم اما فرجی نمی شود
گورفریادها در بند بند وجودم رخنه می کنند
سخت است نفس کشیدن
انگار زنده به گور تکه ای از من است یا شایدم همه من
هر که هست با تمام قدرت ناخنش تکه هایی از روح مجروحم را از جا می کند
زخمهای کهنه سر باز می کنند باز
سرگیجه ها، تشویش ها دوباره از نو شروع می شوند
مرا دیگر تاب نیست، گویی زیادی فرسوده شده ام
اوضاع جوریست که نمی توان توصیفش کرد
شاید چیزی شبیه به لواشک با طعم کشک بادمجان!!!
راستی! چرا هنوز کله ات بوی قرمه سبزی می دهد؟
چرا چند وقت است برای حرف نزدن وقت کم می آوری؟
چرا وقتی نمی توانی چیزی بگویی هنوزم بر خود می پیچی؟
چرا وقتی گوشی بدهکار حرفهایت نیست، آب در هاون می کوبی؟
و چرا فکر چاره ای نیستی برای چراهای بیچاره ات؟!!
7 دی 86

کلام آخر:
اگر در زندگی به ناگاه یکی از سیمهای سازت پاره شد، آهنگ را آنچنان ادامه بده که هیچکس نداند بر تو چه گذشت...
نسیم
پ.ن1 : مشغله زیاد تمرکز واسه نوشتنو ازم گرفته، نخیر اینطور نمیشه دکوراسیون باید عوض بشه...
پ.ن2 : معذرت میخوام از اونهایی که تو پست قبلی نظرشون پاک شد
بهار گذشت... تابستان نیز... و پاییز هم... و بی صدا فرا رسید، فصل تولد و مرگ من... کجای کاری!؟
تقویم روی میز را نگاه کن و خودت را که حساب و کتابهای دنیا از دستت خارج شده...
شمارش معکوس از همین الان شروع شد، یک سال دیگر هم دارد سقوط می کند...
و تو همچنان درگیری... بی آنکه بدانی در چه یا برای چه!؟
ر. باب نادی
1 دی 86
***
تو دلم دارن رخت میشورن .لامصب بدجور مشت میزنه.هرز چندگاهی دلمو بهم میزنه. یه حس عجیبی چند وقته اومده سراغم، انگار یکی مسافره
کیه؟ نمی دونم...
کجا میخواد بره؟ نمی دونم...
چرا اینقدر دلم شور میزنه؟ بازم نمی دونم...
چرا من هم می دونم هم نمی دونم؟
نمی دونم...
اما یه چیزی رو خوب می دونم
شاید خودم حالیم نیست اما احساسم خیلی سرش میشه...
و دوباره همون حالتهایی که نمیشه ازشون حرف زد...
تا کی باید حرفهامو قورت بدم؟

کلام آخر:
بس که دیوار دلم کوتاه است
هر که از کوچه تنهایی من می گذرد
به هوای هوسی هم که شده
سرکی می کشدو
می گذرد...
زهرا س
پ.ن1 : کلمهء نمی دونم مدتهاست که شده تکیه کلامم. فقط وقتی از یه چیزی مطمئنم می گم می دونم و اغلب تو مواردی که شک دارم هم می گم نمی دونم . اما اون نمی دونم های بالایی رو واقعاً نمی دونم. نمی دونم چرا اینجوریم.اصلاً نمی دونم کسی فهمید چی می گم؟
پ.ن2 : دلم می خواست از سفرم به شلمچه بیشتر می نوشتم اما فقط به همین بسنده می کنم که اونجا همه رو خیلی دعا کردم اما یکی رو بیشتر از بقیه چون همش جلو چشمام میومد ، حتی اون لحظه که داشتم روی پارچه سبز یادواره شهدای گمنام نامه می نوشتم اونقدر ذهنمو درگیر کرده بود که اسمشو نوشتم پایین نامه خودم...
