غریبه ها در خیابان عبور می کند
ناگهان دو نگاه با هم تلاقی می کنند
و من تو هستم
و آنچه می بینم من است.
و من دست تو را می گیرم
و تو را از میان خشکی رهنمون می شوم
کمکم کن تا به بهترین شکل ممکن بفهمم
که چرا هیچ کس ما را به حرکت نمی خواند
و هیچ کس به زور چشمانمان را به پایین نمی گرداند
و هیچ کس سخن نمی گویدو هیچ کس تلاش نمی کند
و هیچ کس به دور خورشید پرواز نمی کند...
هر آن روز که به چشمان باز من می افتی
آسمان صاف است
و من را به بلند شدن و حرکت می خوانی
و از میان پنجره ای که در دیوار است
میلیون ها سفیر درخشان صبح گاه
سوار بر بالهای خورشید به اتاق من می آیند
و کسی برای من لالایی نمی خواند
و کسی چشمان من را نمی بندد
پس من پنجره را کامل می گشایم
و تو را از میان آسمان فرا می خوانم.......
نمی دونم این شعر چی داره که منو چند ساله درگیر خودش کرده... خیلی دوستش دارم...
***
امروز با بچه های اونوری خداحافظی کردم... بلاخره دوران ارشدی منم تموم شد... این اسمو مدرس واسه من انتخاب کرده بود که احساس می کردم یه جورایی مثل مبصر مدرسست... اونایی که مثلاً اسم منو نمی دونستن یا می خواستن یعنی بهم احترام بزارن همین ارشد صدام میکردن... خلاصه اونوریها خیلی تحویلم می گرفتن...
آخر هفته هم باید با مافوق و بچه های اینوری خداحافظی کنم... از قبل واسه خداحافظی مقدمه چینی کردما اما نمی دونم چرا خیلی استقبال نشد... راستش یه کمی هم خودم روم نمیشه ازشون چون خیلی نسبت بهم محبت دارن... اینجا هم یه جورایی ارشدم ولی بعد از مافوقم و البته به یه اسم دیگه...
تا چند روز دیگه خیلی چیزا عوض میشه و من کم کم وارد دوره جدیدی از زندگیم می شم... جایی که می خوام برم ارشد شدن توش به این راحتیها نیست... یه چند سالی طول میکشه البته اگه خیلی هم زرنگ باشم... اما من باید همه سعی خودمو بکنم چون به چیزای دیگه قانع نیستم...
یه جورایی هم دلم گرفته... این از تغییر و تحولات اساسی و موقعیت جدیدی که هنوز در اون قرار نگرفتم، اونم از وضع بابا... انگار این روزا همه چیز دست به دست هم داده که بعد از مدتها همین حالت بیاد سراغم... خدا به دادم برسه...
کلام آخر:
کاغذ سفيد را ، هرچقدر هم که سفيد و تميز باشه کسي قاب نمي گيرد، براي ماندگاري بايد حرفي براي گفتن داشت
زهره
پ.ن : بعضی وقتا واقعاْ آدم حرفی واسه گفتن نداره... خب چیکار کنه؟![]()
دیگه دارم عادت می کنم به رفتن و آمدنهای بی صدا... فکر کنم منم یاد گرفتم... گذرم حتی به حیاط خلوت هم که میفته آرام گام بر میدارم مبادا خلوتش بهم بخوره...
واپسین دقایق 22 بهمن 86

- نوشتنم نمیاد
+ چرا؟!
- همینجوری... از صبح تا حالا همش احساس می کنم دچار شدم، همه علائمشم دارم...
+ دچار؟ یعنی عاشق؟
- نه بابا
+ پس یعنی چی؟
- چیزه بیخودیه... بی خیال...
+ یعنی میگی عاشقی بیخوده؟!
- اینو که نگفتم اما خب اونم بیخوده...
+ میشه توضیح بدی؟
- .........................
+ کجایی؟!
- ها؟... اینجام... همینجام!!!
+ خب؟
- خب که چی؟
+ منتظر جوابت بودم
- جواب چی؟
+ ای بابا، نگفتی دچار شدی یعنی چی؟
- خب یعنی... آها یعنی سرما خوردم
+ راست می گی؟؟
- دروغم کجا بود... چیه؟ میخوای ازم حرف بکشی؟
+ یه چیز تو همین مایه ها
- وایسا ببینم اصلاً شما کی باشید؟
+ بنده وجدان بیدار شما
- واااااااااااااای... کی بیدار شدی؟
+ همین امروز صبح... پیش پای دچار شدن شما...
- یعنی همه چی رو فهمیدی دیگه؟
+ ای همچین
- Ok... اما خدا رو شکر یه کم دیر بیدار شدی...
+ واسه چی؟
- چون الان چند روزه که دیگه کار از کار گذشته...
+ واقعاً؟؟؟؟؟
- ( دو نقطه دی)
کلام آخر:
موقعی که داری برای بدست آوردن کسی می دوی، آرام بدو... چون ممکنه کسی هم برای بدست آوردن تو در حال دویدن باشه...
نسیم
پ.ن1 :وجدان من همیشه بیداره... ولی وقتی تو 10 دقیقه هوس آپ کردن به سر آدم بزنه فکر نکنم بهتر از این ازش در بیاد...
پ.ن2 : نمی دونم چرا این کلام آخر به دلم نبود... انگار همه چی کشکیه...
جهان بسان قطاریست جاودان در راه
که روی خط زمان ، چون شهاب می گذرد.
گذارش از دل تاریک دره های ازل
به سوی دشت مه آلود و ناپدید ابد
چه می برد؟ که چنین با شتاب می گذرد!
مسافران قطارنه از ازل به ابد ، آه
فرصتی کوتاه همین مسافت بین دو ایستگاه از راه
درین قطار به سر می برند، خواه نخواه
دو ایستگاه که می دانی اش: تولد – مرگ
وجود مختصری در میانه دو عدم
به نامِ عمر ، که آن همچو خواب می گذرد!
فریدون مشیری
دوباره سیصت و شصت و پنج روز گذشت و باز هم قطار زمان گذرش به ایستگاه نوزده بهمن افتاد... و بدون اینکه خودم چیزی بخواهم یک سال دیگر هم برایم به ارمغان آورد... اکنون من این هدیه را پذیرفتم و مثل چند سال اخیر بیست و چند ساله شدم...
18بهمن 86
هر سال روز تولدم خودمو در ترازوی افکارم میسنجم تا قیاس کنم تفاوتهامو در سالی که سپری شد...
واسه امسال بد نبود... تجربه های خوبی کسب کردم که می دونم تا آخر عمر بهشون نیاز دارم...
تو این بیست و چند سالی که از عمرم گذشت خیلی چیزا رو پیدا کردم اما نمی دونم چند سال دیگه باید بهشون اضافه بشه تا بتونم واقعیت خودمو پیدا کنم؟
فقط دارم احساس مي كنم که کم کم از یه چیزایی دارم فاصله میگیرم نمی دونم خوبه یا بد اما حسش داره خفه ام می کنه...
الانم دچار همون حسم... نمی دونم چطوری بیانش کنم اما... شاید یه حسیه مثل دوران بچگی که چند ماه آخری که با خواهرم خاله بازی می کردیم همش به این فکر می کردم که یعنی میشه یه روزی برسه که دیگه خاله بازی نکنیم و چون خیلی این بازی رو دوست داشتم این فکر خیلی اذیتم میکرد...
***
دیشب خواب عمه سیما رو دیدم، می دونم تعبیرش اینه که مثل هر سال روز تولدمو یادش نمیره و باهام تماس میگیره چقدر دلم واسش تنگ شده و واسه وقتایی که پیشمه و با اون هیکل نحیفش از جا بلندم میکنه، غرق بوسه ام می کنه و بهم میگه هر چقدر هم که بزرگ بشی بازم نی نی کوچولوی خودمی...
آره عمه جونم من هنوزم نی نی کوچولوی توام...
کلام آخر:
زندگی درک همین امروز است،
فهم نهفمیدن هاست
ظرف امروز پر از بودن توست
شاید این خنده که امروز دریغش کردیم،
آخرین فرصت همراهی ما بود که از دست برفت...
نسیم
خیلی وقته که گمت کردم...
درست به تعداد روزهایی که نتونستم پیدات کنم...
کاش میتونستم خودمم گم کنم طوری که هیچکس نتونه پیدام کنه...
12 بهمن 86
***
آدما چرا با من اینطور رفتار می کنید؟ چرا اینقدر آزارم میدید؟ چرا منو متهم میکنید به جرم اینکه مثل شماها نیستم؟ چرا متهمم می کنید واسه اینکه خودمو با دنیای شما وفق ندادم؟ چرا به من میگید که احساس ندارم؟ آخه گناه من و امثال من چیه که از دنیای شما بیزاریم؟
دنیایی که پر از فریبه... پر از ریاست... همه چیش شده تظاهر... حتی زیباترین احساس هم این روزها توش ظاهریه... راحتم بزارید... بزارید منم تو دنیای خودم سیر کنم... بزارید فکر کنم که تو دنیای من آدمایی هستن که مثل منن... همونایی که مثل شما نیستند... مثل خیلی از شماهایی که هیچ ارزشی واسه مقدسترین احساستون قائل نیستید... مثل شمایی که احساساتتون رو خرج هوسهاتون کردید...
بعضی از شما اصلا نمیفهمید واسه چی دنیا اومدید و واسه چی از دنیا میرید... بزارید من مثل شما نباشم... بزارید واسه عقایدم بجنگم... بزارید به چیزایی فکر کنم که شما فکر نمی کنید... بزارید کارایی انجام بدم که شما انجام نمیدید... بزارید جوری باشم که شما نیستید... اصلاً بزارید به این فکر کنم که یه روز میرسه که بدون هیچ نگرانی همه احساسمو نثار کسی می کنم که لیاقتشو داشته باشه...

آدما منم مثل شما تنهایی رو دوست ندارم اما مثل خیلیهاتون ازش نمی ترسم... چون همیشه وقتی خیلی حسش میکنم به خودم و خدام بیشتر نزدیک میشم... سالهاست که با این شرایط انس گرفتم... سالهاست که میبینم بعضی از شما برای رهایی از این احساس چه کارا که نمی کنید... سالهاست که به زخم زبانهای شما عادت دارم و سالهاست که فراموش کرده بودم چرا این راهو انتخاب کردم...
چقدر سخته که بغض تو گلوت خونه کنه اما هیچ بهونه ای واسه گریه کردن نداشته باشی... شاید سخت تر از اون اینه که هیچکس معنی حرفاتو نفهمه...
چقدر خوبه که آدم نمیتونه آیندشو پیش بینی کنه چون اگه امید نداره که شرایط بهتر از این بشه لااقل میتونه امیدوار باشه که بدتر نشه...
خدایا! میشه بهم بگی منی که نمی تونم همرنگ جماعت بشم، تا کی باید این رسوایی رو به یدک بکشم؟
کلام آخر:
هرگز گمان مبر ز خیال تو غافلم
گر مانده ام خموش خدا داند و دلم...
فاطمه
پ.ن 1: کاش تو جمعتون اینکه هیچوقت از احساساتم نگفتمو به رخم نمی کشیدید اصلاً شما آدمای ظاهربین چی میفهمید از درون دیگران؟ کاش میزاشتید دهنمو یه مدت بیشتر بسته نگه دارم...
پ.ن 2: حالم خوبه... خیلی خوب...
دیروز یکی ازم پرسید: " چه حسی داری وقتی حضورت به دیگران آرامش میده؟ " یه لحظه موندم که جواب بدم یا نه... اما طبق معمول به روش خودم از جواب دادن طفره رفتم... الان تصمیم گرفتم اینجا بنویسم که اگه یه روز گذرش به اینجا افتاد جوابشو بگیره... چون به منم دقیقاً همون احساسی دست میده که به دیگران...
امروز اون خانمه که حس می کنم چشم دیدن منو نداره (میترسه کم بیاره )یه جیغی کشید که مجبور شدم برم پای تابلو ایمیلمو واسه بقیه بنویسم، اصلاً حس خوبی نداشتم از اینکار، اما نمی دونم چرا من باید همیشه قربانی بشم... آخ دلم می خواد.................... ( این تیکه سانسور شد)
فردا قراره تو یه جلسه شرکت کنم که میگن مهمه...
6 بهمن 86

***
چند روزه که خیلی با خودم درگیرم... کمتر از دو هفته دیگه به مهلت ثبت نام دانشگاه آزاد مونده و من هنوز مرددم که بین عقل و احساسم کدومو انتخاب کنم یا باید همین رشته خودمو ادامه بدم که اینطوری بیشتر به درد شغلم میخوره و یا اینکه کار و اینجور چیزا رو قیدشو بزنم و برم رشته روانشناسی که از دبیرستان بهش علاقه داشتم اما خوب بنا به دلایلی مجبور شدم برم رشته ریاضی و بعدشم لیسانس کامپیوتر بگیرم...
البته با یه سری افراد کارشناس تو این زمینه هم صحبت کردم اما به نتیجه واحدی نرسیدم چون هر کدوم یه نظر میدن... البته نظر دو نفرشون بیشتر از بقیه به دلم نشست
یکیشون دانشجوی دکترای رشته روانشناسی بود که پیشنهاد داد با توجه به کارم تو رشته خودم ادامه تحصیل بدم و در کنار اون کتابهای روانشناسی هم مطالعه کنم و البته چندتا کتاب و نویسنده معروف هم بهم معرفی کرد...
اون یکی اما کسیه که همه میگن از نظر عقلی مشکل داره... داشتم با یکی دیگه حرف میزدم و اونم پیشمون نشسته بود و داشت حرفهامونو گوش میداد بعد پرید وسط حرفمو گفت : این دیگه فکر کردن داره؟ خوب باید بری روانشناسی، وقتی دلیل این حرفشو پرسیدم گفت : اول اینکه خیلی بهت میاد در ثانی همیشه به حرف دلت گوش کن...
خیلی حرفش واسم جالب بود چون 90 درصد آدمایی که تو این رابطه باهاشون صحبت کرده بودم بهم گفته بودن قیافت به روانشناسا میخوره اما نمی دونم چرا حرف این یکی خیلی به دلم نشست شاید واسه اینکه این حس بهم دست داد که انگار دیوونه ها بیشترحرفمو میفهمن یا لااقل یه چیزایی رو آدم راحتتر ازشون می پذیره...
خلاصه با این اوصاف زودتر باید تو این چند روزه تکلیفمو با خودم روشن کنم و تصمیممو بگیرم... شما جای من بودید چیکار میکردید؟
کلام آخر:
انسان هم میتونه خط راست باشه، هم دایره.. تو میخوای چیکار کنی...
تا ابد دور خودت بچرخی یا تا بینهایت ادامه بدی؟
نسیم

این نامه رو که خوندم ناخودآگاه رفتم به تابستان ده سال پیش...
پسر عمه ام که یکسال ازم بزرگتر بود کتاب ریاضی سوم راهنماییش رو برام آورده بود که مثلاً تو تعطیلات بخونمش، همینطوری بازش کردم ببینم مبحث های درسی چیا هستن که دیدم به به! کتابه بیشتر به دفتر خاطرات و دفتر نقاشی شبیهه تا کتاب ریاضی.
صداش کردم و بهش گفتم: این چرت و پرتا چیه نوشتی اینجا؟ گفت: کدوما؟ نشونش که دادم رنگ از روش پرید. حالا از من اصرار که اینا چین و واسه کی نوشتی و از اونم انکار که باور کن کسی تو کار نبود و از این حرفا که تا اومدیم به خودمون بیایم اول خواهرم بعد بقیه بچه ها قضیه رو فهمیدن...
مجتبی (پسر عمه ام) که دلش نمی خواست کسی سر از کاراش در بیاره گفت بدو تا کسی ندیده یه خودکار بیار همشونو خط بزن.منم رفتم تو اتاق که خودکار بیارم اما همه اومدم دنبالم که ببینن جریان چیه...
خلاصه به هر زحمتی شده همه رو از اتاق انداخت بیرون درو هم بست و نشست پشت در تا من همه نوشته ها و نقاشیهای تو کتابشو خط بزنم.همینطور که سرگرم خط خطی کردن بودم مجتبی که انگار منتظر یه فرصت بود گفت یه سئوالی ازت دارم؟
گفتم: خب بپرس؟ یک کم من و من کرد و گفت: تو حالا واقعاً میخوای عروسی کنی؟
جا خورده بودم، همین که فهمیدم یه چیزایی فهمیده خیلی ازش خجالت کشیدم آخه اون همیشه مثل داداشم بود گفتن بعضی چیزا بهش خیلی آسون نبود...
گفتم: معلومه که نه، من هنوز خیلی مونده تا بخوام به این چیزا فکر کنم... گفت: مثلاً چقدر؟ اصلاً با کی میخوای عروسی کنی؟
گیر کرده بودم حسابی، که یه حرفهایی همینجوری اومدن رو زبونم : نمی دونم کی... شاید ده سال دیگه... وقتی رفتم دانشگاه بعد اونجا با یکی از بچه های دانشگاه آشنا میشم بعدهم باهاش ازدواج می کنم...
پسرعمه ام--> ![]()
واقعاً؟؟؟؟؟
- آره واقعاً
- خب، پس الهی شکر. خیلی خوشحالم که هر چی شنیدم دروغ بوده، هر چند منم که باور نکرده بودم و ...
چند وقت بعد یه دعوایی شد اساسی...
- بیا اینجا کارت دارم ؟
- چیزی شده؟
- آره یه چیزی شده. ببینم کی به مجتبی گفته میخواد بره دانشگاه و بعد با یکی از هم دانشگاهیاش عروسی کنه؟؟؟؟
برق از چشمام پرید.اصلاً از مجتبی انتظار نداشتم که حرفمو جای دیگه عنوان کنه، انگار شدم یه تیکه یخ، نمی دونستم باید چی جواب بدم...
- خب حالا من که نرفتم دانشگاه، من هنوز سیکل هم ندارم کو تا دانشگاه
- حرفشو که زدی؟
- اینطوری که نگفتم...
- هر طوری که گفتی، منظورت که این بود...
- نه باور کن مجبور شدم بگم.............
نزاشت حتی حرفم تموم بشه...
- کی مجبورت کرد؟ مجتبی؟ دستت درد نکنه خوب سنگ رو یخم کردی... واقعاً ازت بعید بود این حرفا، توقع دیگه ای ازت داشتم...
و این حرف مثل پتکی بود که به سرم وارد شد...
این توقعات دیگران هر چند تازگی نداشت اما همیشه باعث آزارم میشد. اینکه هیچ وقت حق نداشتم اشتباه کنم فقط به خاطر اینکه هیچکس ازم توقع نداشت اشتباه کنم، یادمه اون روز از خجالت حرفی که زده بودم چند ساعت خودمو تو کمد حبس کردم...
ولی خودمونیم ها الان تازه فهمیدم چی گفتم...
کلام آخر:
به کعبه گفتم تو از خاکی من از خاک... چرا باید به دور تو بگردم؟
ندا آمد تو با پا آمدی باید بگردی... برو با دل بیا تا من بگردم...
نسیم
پ.ن : کلام آخر همین الان به دستم رسید.نمی دونم چه ربطی داشت به موضوع اما از اونجا که همه چیز زندگی من مثل زنجیر به هم متصله و منم ناتوان از درک ربط این مجموعه، نوشتمش تا یه روز ربطش برام روشن بشه...

.jpg)