میگن آدما دو دسته ان:
اونایی که حرف دارن ولی حرف نمی زنن...
و دسته دیگه اونایی هستن که حرف ندارن ولی حرف می زنن...
از صبح تا حالا تو کفم... درست نمی تونم تشخیص بدم جزء کدوم دستم؟!

***
همونطور که قبلاً هم نوشتم مدتهاست که دنبال حقیقتم، اما حقیقت من هر روز یه شکل جدید به خودش میگیره و منو گیج تر از قبل می کنه...
امروز خیلی اتفاقی به این جمله برخوردم که : خداوند حقیقت را می داند ولی صبر می کند...
الان دقیقاً این شکلیم-->
فکر کنم دیگه نباید دنبال حقیقت بگردم، باید بایستم یه جا تا حقیقت خودش بیاد و منو پیدا کنه...
***
درست نمی دونم چند سال پیش بود... اما یه شب که خونه ما در خاموشی محض فرو رفته بود و من تو رختخواب غرق در افکار قبل از خوابم بودم... خواهرم که در چند قدمی من قرار داشت و اونم تو رختخواب خودش بود صدام کرد و گفت: میخوام یه حقیقتی رو بهت بگم، بیداری؟
منم گفتم: آره... بگو... گوش میدم... و اون شروع کرد به تعریف کردنه حقیقتی از زندگیش...
بعد از چند دقیقه من که انگار طاقت شنیدن حقیقتو نداشتم...گفتم: بسه دیگه، ادامه نده...
همون موقع اون درجا حرفشو خورد و سکوت سنگینی بینمون حکم فرما شد... پتو رو کامل رو سرم کشیدم لبامو گاز گرفتم و آروم آروم زدم زیر گریه... اصلاً نفهمیدم چرا یه دفعه اینقدر بی طاقت شدمو اینجوری بهش گفتم اما فهمیدم گاهی تو زندگی باور حقیقت از خود حقیقت تلخ تره...
اون شب تا صبح بیدار بودمو اشک میریختم... هر چقدر که منتظر شدم ادامشو بگه یا لا اقل حرفی بزنه... هیچ خبری نشد... هیچ وقت نفهمیدم اون کی خوابش برد!!!
الان که چند سال از این موضوع میگذره، من و خواهرم با وجود صمیمیت زیادی که بینمون وجود داره اما هیچ وقت در مورد اون شب با هم حرف نزدیم و من هنوز درگیر یه حقیقت نصفه نیمه ام...
کلام آخر:
در طوفان زندگی، با خدا بودن بهتر از ناخدا بودن است...
نسیم
"در واقع حقیقت یک چند بعدی عریض و طویل است که میتوانی هر بار یک بعدش را از توی سوراخی که هیچ گاه فکرش را نمیکرده ای بیرون بکشی "
من هر روز به این موضوع فکر می کنم و هر روز حقیقت زندگی ام خودش رو به شیوه ای متفاوت با روز قبل بهم نشون میده...
و این بار حقیقت من به شکل پرتوهای نور درهم تمام شهرم رو در برگرفته... مردمان شهرم شادند... شاید بهتره منم فارغ از کشف حقیقت بشینمو این رقص نور زیبا رو تماشا کنم... فکر بدی هم نیست...
آخرین دقایق ۱۶ اسفند ۸۶

ظاهراً همه چی روبه راهه...مسخرست نه؟!
کلام آخر:
زنده بودن را به بیداری بگذرانیم که سالها به اجبار خواهیم خفت...( دکتر علی شریعتی)
نجمه
پ.ن: حقیقت من یه حقیقت دنباله داره که این قسمت اولشه، قسمتهای بعدی به مرور اضافه میشه...
بچه که بودم آلاکلنگ بازی رو زیاد دوست نداشتم چون گاهی پیش میامد که حین بازی بعضی از همبازیهام هوس می کردند بی وزنیمو به رخم بکشن و نگهم دارن بین زمین و آسمون.
من که از همون موقع از اصرار و التماس بیزار بودم، اگه با یکی دو بار گفتن پایینم نمی آوردن،خودم اقدام می کردمو می پریدم پایین...
خوبیش این بود که بعد یکی دوبار افتادن ترسمم ریخت و یاد گرفتم درست بپرم...
حالا مدتهاست که از دوران آلاکلنگ بازی من گذشته.اما هنوزم وقتی آلاکلنگ رو می بینم ناخودآگاه یاد درسهایی میفتم که ازش یاد گرفتم.
درس اول: <زندگی مثل یه آلاکلنگه پس تنهایی نمیشه از پسش بر اومد>
درس دوم: <حواست باشه به هر کسی هم نمیشه اعتماد کرد>
درس سوم: <گاهی وقتها سقوط تنها راه نجاته>
درس چهارم: <بی وزنی بعضی جاها به درد میخوره و کمکت می کنه زودتر بلند شی>
آذر 86
کلام آخر:
خوب زندگی کردن تفسیر سه کلمه است:
خندیدن...
بخشیدن...
فراموش کردن...
پس بخند، ببخش و فراموش کن...
نسیم
پ.ن1: همونطوری که از تاریخ معلومه چند ماهی هست که این پست رو نوشتم اما نمی دونم چرا تا الان نشد که بزارمش، شاید قسمت بوده که الان بیاد اینجا...
پ.ن2: این روزا همه تنم درد میکنه... این خونه تکونی هم آخرش کار دستم میده... خواهره هم این روزا خیلی خوش به حالشه... یعنی نمی دونم چرا این چند سال اخیر موقع خونه تکونی همش خوش به حالش میشه... وقتی باهاش تماس می گیرمو ازش شاکی میشم، میفرمایند: به وسایل من یکی دست نزن ، بزار تا خودم بیامو مرتبشون کنم اما خودشم میدونه، من آخرش کار خودمو میکنم... منم می دونم تو دلش چقدر داره بهم میخنده... خیالی نیست، منم یه روزی خوش به حالم میشه...
پ.ن3: کی گفته "زندگی شاید همین باشد ..." از شاملوه؟ تا اونجا که ذهن من یاری می کنه این شعر از مهدی اخوان ثالثه... هر چند کلاً با شخصیت و زندگینامه شُعرا کاری ندارم مهم واسه من مفهومه شعراشونه...
پ.ن4: نمی دونم درسته بگم یا نه... اما کلاً نوشته های من مخاطب ندارن... نمی دونم ملت چرا به خودشون میزارن...
پ.ن5: پست گذاشتن این روزا خیلی سخت شده عوضش پی نوشت نوشتن خیلی راحتتره ( دو نقطه دی)
ای دوست...
اين روزها با هر كه دوست مي شوم
احساس مي كنم آنقدر دوست بوده ايم
كه ديگر وقت خيانت است...
"نصرت رحمانی"
***

مدتیه لبهامو به هم دوختم... چشام اما کاملاً بازن... نمی فهمم اما اطرافیان چرا گوشاشونو گرفتن...
گاهی عمق فاجعه هیچ مشخص نیست، حتی اگر سطحی نگر هم نباشی...
گاهی دلت میخواد خودت نباشی... حتی کس دیگه ای هم نباشی... فقط میخوای نباشی...
گاهی همه میدونم هات میشن نمیدونم... خودتم نمیدونی چرا... فقط میخوای یه چیزی رو عوض کنی که خودتم نمی دونی چیه...
گاهی حالت خوبه... هیچیتم نیست... الکی چرت و پرتت میاد، تو هم تند تند تایپشون می کنی...
گاهی... نه خیلی بیشتر از گاهی... حرفات درک نمیشن... مچاله؟خب! شاید بشن... مهم اینه که خودت بفهمی، خودت درک کنی...
اوایل فکر می کردم بقیه سنگ میندازن جلو پام... دیشب موقع تمیز کردن کفشم فهمیدم کار از یه جای دیگه می لنگه... کفشم پر ریگ بود...
نقطه سر خط...
هوای خانه چه دلگیر می شود گاهی...
9 اسفند 86
کلام آخر:
گاهي وقتها از نردبان بالا ميرويم تا دستهاي خدا را بگيريم غافل از اينکه خدا پايين ايستاده ونرده ها رو محکم گرفته که ما نيفتيم...
آرزو
پ.ن :درسته که امسال با اربعین تقارن پیدا کرده اما مینویسمش که فکر نکنی به فکرت نبودم... بابا جون، تولدت مبارک... یه پیرمرد 48 ساله شدی ها... انشالله یه روز بیام خبر 100 سالگیتو بنویسم... حالا خودم نبودم سفارش می کنم نوه هات حتماً بنویسن...![]()
من كنار اين پنجره نشسته بودم تو برايم دست تكان دادي و من کودکانه خندیدم... از بس بازيگر خوبي بودی باورم شد که...
نمايشت كه تمام شد همه کف زدن و من مبهوت نقابی شدم که روی زمین افتاده بود... با این حال امیدوارانه دست دراز کردم... نقاب دست به دست شد... دست من کوتاه بود...
پشت همه اين روز و شبهاي مزخرف اگر مي گذاشتي همانگونه که هستی باورت کنم... نمايشنامه مان هم تکمیل ميشد...
3 اسفند 86
***
یک سال گذشت...
من و بابا سوار ماشینی بودیم که حامل کوله بار خاطرات دوران دانشجوییم بود... بابا واسه اینکه کمتر تو راه احساس خستگی کنه یه موسیقی ملایم گذاشته بود و مدام پیرامون مسائل مختلف باهام صحبت می کرد...
من اما، با وجود اینکه سعی می کردم تو بحثها بابا رو همراهی کنم تا همه چیز طبیعی به نظر برسه،غرق در افکار خود بودم و بیشتر به این فکر می کردم که چقدر خوبه که جاده شلوغه و بابا همه حواسش به جادست... اینطوری احتمال اینکه نگاهش به چشمای من بیفته کمتره...
غافل از اینکه اون بدون اینکه سرش لحظه ای رو به من بچرخه همه احوالات منو تا رسیدن به مقصد زیر نظر داشت و نگاه نکردنش فقط واسه این بوده که بزاره من راحت باشم... اینا رو من بعدها فهمیدم... بعدها که دلیلش رو ازم پرسید و من تازه فهمیدم که اصلاً آدم زرنگی نیستم...
اون روز تداعی خاطرات اولین روزی که با نسیم و نگار و مامان و باباش واسه گرفتن کارت ورود به جلسه دانشگاه رهسپار این جاده شده بودیم و همچنین تجسم آخرین تصویری که از خوابگاه در ذهن داشتم ،بیشتر دلمو زیر و رو میکرد...
حرف زیاد دارم اما حیف که همه حرفام واسه نگفتنه...
کلام آخر:
مردم اشتباهات زندگی خود را روی هم می ریزند و از آنها غولی بوجود می آورند که نامش تقدیر است . جان اولیور هاینز
زهره

