امروز واسه یکی دو ساعت برگشتم به گذشته،به همه خاطراتی که هنوز بهشون عادت نکردم، هنوزم مثه سابق همه نوشته هایی که عطر تو توشون پیچیده منو به شدت متاثر می کنن و به شدت دلتنگترت...
تو همه خاطرات بی تو بودنم که غوطه ور بودم جمله ای که سال گذشته برای آرامش دلم standby گوشیم گذاشته بودم،خیلی به نظرم خوشایند اومد: "یادت باشه خدای تو خیلی بزرگه و همیشه تو رو به هر چی بخوای میرسونه، فراموش نکن این یه امتحان الهیه"
چندین بار خوندمش و هنوزم میخونم، فکر کنم پارسال که داشتم می نوشتمش، کاملاً باورش نداشتم اما الان بهش ایمان اوردم و قلباً بهش اعتقاد دارم و کاملاً باورش کردم، تصمیم گرفتم یه جایی بزرگ بنویسمش تا هرگز تو ناملایمتهای زندگیم لطف خدای بزرگ و مهربونمو از یاد نبرم

عجیبه!!! بعد مدتها درست همین الان یه عالمه حرف اومده تو ذهنم که همه دلشون میخواد بیان و بشینن تو سفیدی این صفحه که اتفاقاً انتها هم نداره، و درست همین الان یه عالمه حس خوب تو دلمه که اونا هم دلشون میخواد بیان تو انگشتامو تایپ بشن تو همین صفحه سفیده... اما نمیشه که آخه بهت قول دادم زودی بخوابم![]()
پ.ن: از اینکه قدرتو می دونم، حس خیلی خوبی دارم
پ.ن2 : از اینکه تو یه نفری و من قد همه آدمای دنیا دوستت دارم هم احساس بهتری بهم دست میده![]()
کلام آخر:
وقتی پایان داستان، دستان مهربان تو باشد... بگذار قصه گو هر طور كه می خواهد داستان را ادامه دهد
آرزو
