از اینکه خودم تنهایی میرم و تو رو اینجا میون همه دلتنگیهام جا میزارم حس خوبی ندارم، کاش اینجوری نمی شد، کاش قسمت بود تو این سفر همسفرم باشی، کاش مثل همیشه همدم بهترین و قشنگترین لحظه های عمرم می شدی، ولی حیف...

گاهی وقتا که بچه میشم از قایم باشک بدم میاد، شایدم می ترسم، می ترسم تو بازی با تو چشم بزارمو تو بری قایم شی و بعد دیگه هیچ وقت پیدات نکنم... الانم می ترسم، می ترسم برم سفر بعد یه جوری گمت کنم که دیگه نشه پیدات کرد
کلام آخر:
امروز، دل من در سبدی عشق به نیل تو سپرد... نگهش دار به موسی شدنش می ارزد...
سارا ع
پ.ن: از دیروز متنفرم و گاهی از خودم، هیچ کس نفهمید دیشب چقدر سخت صبح شد...
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه دوم مرداد 1387 توسط ر. باب نادی
|
