هر چيزی که ذهن آدمی خلقش کند و در ذهن به تمامی اتفاق بيفتد، بیشک در واقعيت هم اتفاق خواهد افتاد...
فقط یکبار خوندنش کافیه واسه کسایی مثل من،که بدون لحظه ای درنگ آروم زیر لب زمزمه کنن: راست میگه...
آره، راست میگه...
درست مثه آفرینش تو ، تویی که خیلی قبل تر ها،خیلی قبل تر از آشناییمان حتی، آفریده شدی در روح و کالبد من و با من رشد کردی و در من شکل گرفتی و با من بزرگ شدی کم کم...
اونقدر که حتی روز اولی که دیدمت، برام نا آشنا نبودی، اصلاً همین حس آشنا بودنت بود که منو سوی تو می کشوند بی که بدونم واسه چی؟ بی که بدونم تو همونی که من سالها تو ذهنم پرورش می دادم... درست با همین نگاههای پاک و معصوم و پر از شرم و حیات... درست با همین لبخند قشنگی که همیشه رو لباته... درست با همین منش همیشگیت که منو شیفته و دلباخته خودش کرده... و درست با همه خوبیهایی که تو قلب مهربونت خونه کرده...
آره ، اون راست میگه و تو درست همونی که همیشه مرد رویاها و قهرمان قصه زندگیم بود و هیچ حسی لذت بخش تر از لمس این لحظه نیست که با همه وجود احساس کنی که مرد زندگیت، دقیقاً همون مرده قهرمان قصه هاته...
خوشبختی این روزهام غیر قابل وصفه، اونقدر که اگه بین همه آدمای دنیا تقسیمش کنم، بازم چیزی ازش کم نمی شه
کلام آخر:
مرا ستارهی پولادينی کنار ماه نشاندهست
و هيچ دستی قادر نيست که از درون اين معماری
عبور کند
آرزو
پ.ن: بابت تولدم، یه دنیا ازت ممنونم،خاطره اون شب رو هرگز فراموش نمی کنم
، دوستت دارم![]()
