تبليغاتX
زندگی شاید همین باشد
زندگی شاید همین باشد
در اندرون من خسته دل ندانم کیست که من خموشم و او در فغان و در غوغاست
 

تعریف کن،
تعريف که می‌کنی پایت را همانجایی می‌گذاری که روزی من چراغ برداشته‌ام،
و گام تو اینگونه با دست من آشنا می‌شود.
تعریف کن،
همه تعریف‌ها برای آنند که دستها تنها نمانند.

***

 

 

نمی دونم از کجا شروع کنم... الان دقیقاً از اون وقتاییه که پر از حس نوشتنم... از اون وقتایی که به شدت تو رو کم دارمو برگشتم به مرور خاطرات دوران بی تو بودنم... دلم سخت گرفته،نمی دونم اگه خدا نمی خواست ما به هم برسیم و این اواخر جداییمون دست تقدیر یه بار دیگه ما رو سر راه هم قرار نمی داد، یه عمر چطوری بدون تو سر می کردم؟

اصلاً چطوری می تونستم زنده باشم؟ منی که حتی همون دوران سخت جداییمون که کمم نبود همه لحظه هامو با یاد تو می گذروندم و آروم اشک میریختم تو اون دوران اگه گاهی هم لبم خندون میشد فقط واسه مرور زیباترین خاطرات زندگیم کنار تو بود و واسه آرامشی که همیشه از کنارت بودن عاید من میشد... بارها و بارها آرزو کردم برگردم به گذشته و شده واسه چند لحظه کنار تو باشم و اونوقت قد همه بودنهام که نتونستم یه لحظه هم تو چشات نگاه کنم، یه دل سیر ببینمت و بعد واسه همیشه اما با دلی آروم ازت جدا شم...

نمی دونی چه فشاری تحمل می کردم وقتایی که سعی می کردم شده واسه یه لحظه چهره اتو  به خاطر بیارم اما چیزی یادم نمیومد... با هیچ کس از دردم نمی گفتمو همشو می نوشتم و تو خیالم همه نوشته هامو میدادم بخونی و اینطوری دردمو التیام میدادم چون تو همیشه تنها کسی بودی و هستی که خیلی خوب منو میفهمه و درکم می کنه... هر جایی که میرفتم همه جا رو با دقت نگاه می کردم شاید بتونم یه بار دیگه ببینمت... هر شب تو خیالم باهات حرف می زدم،بعد موسیقی های غمگین گوش میدادم، اشک میریختم و از خدا میخواستم که بزاره بیای به خوابم و...

 چه دوران سختی بود حتی مرورشم برام عذابه، حتی یه لحظه هم نه میخوام و نه می تونم برگردم به اون روزا... البته اینم میدونم که تو هم تو اون مدت، ضربه هایی زیادی خوردی و سختیهایی به مراتب بیشتر از من تحمل کردی اینا رو بارها و بارها بهم گفتی... چقدر با گفتن همین چند خط از اون روزای سخت دلتنگت شدم... از اینکه همین الان دقیقاً وسط همین نوشته بهم sms دادی که دلت خیلی واسم تنگه،به خودم میبالم...  اصلاً هم تعجب نکردم، آخه این نه اولین و نه آخرین باریه که بهم ثابت میشه چقدر دلامون به هم نزدیکه...

بهت افتخار می کنم و بیشتر  از تو به داشتن خدایی که خیلی بزرگه و تو و همه زندگیم از عنایات بی دریغه اونه، همیشه درست همون لحظه ای به دادم میرسه که اصلاً انتظارشو ندارم... خدایا بابت همه خوبیها و مهربونیات ازت ممنونم... میدونم که به کمتر کسی از این فرصتها میدی... قول میدم با همه توانم این فرصت به سختی به دست اومده رو که واسه من زندگیه دوبارست به هیچ قیمتی از دست ندم مگر به صلاح تو...

 

 

کلام آخر:

کاش ميشدباتو بودن رانوشت، تاكه زيباراكشم بر هر چه زشت،

كاش ميشد روى اين رنگين كمان، تا ابد با من بمان را هم نوشت...

راضیه

 

پ.ن:بعد از مدتها قسمت نظرات رو فعال کردم، فقط واسه تو و دل خودم، آخه دلم واسه نظرت تنگه

 

  

 

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387 توسط ر. باب نادی |
Blog Skin
ليست وبلاگهای به روز شده