
دردانه سرو گلستان دلدادگیم ، تولدت مبارک
بزرگ شدی قهرمان من، اما من هنوز به پای تو کوچکم و دارم پا به پای شمع تولدت برای شادی تو آب میشوم...
هنوز باور ندارم موهبت شایستنی آفریدگارم را، که همانا حضور بی رقیب توست در تمامی لحظه های زندگیم ، پس امروز... روز آغاز خلقت تو، به خاطر این هدیه ی بزرگ، خدای آسمانها را سجده میکنم...
.jpg)
می خواهم همه ی شکوفه هایی را که
قبل از تولد تو روئیدند تنبیه
کنم، می خواهم در این روز آسمانی،
آسمانها را آذین بندی کنم و همه فرشته ها را به جشن تولد تنها فرشته زمینی ام دعوت
کنم...
نذر کردم به
احترام روز تولد تو سی دل شکسته را
بند بزنم و سی گل شکسته را پیوند بزنم و سی پرنده
ی زندانی را آزاد کنم و سی بار
قبله گاه عبادت را که
پیشانی توست ببوسم…
دلم میخواهد تا همیشه فاصله ی قلب من و تو ، به فاصله
ی آن قسمت از کیک که امروز بریده شد،باشد. همانقدر نزدیک به هم و دوست داشتنی... آنقدر مهربانی که اجازه
می دهی هر سال یک روز هفته مزه
ی کیک تولدت را بچشد...
همسر عزیزم ، سی ام فروردین، سالروز شکفتنت را صمیمانه و با تمام وجود تبریک می گویم
کلام آخر:
لبخند زدی و آسمان آبی شد...
شبهای قشنگ مهر مهتابی شد...
پروانه پس از تولد زیبایت،
تا آخر عمر غرق بی تابی شد...
تولدت مبارک
آرزو
پ.ن: 1 اردیبهشت، روز فراموش نشدنی زندگیم یا بهتر بگم روز رقم خوردن مهمترین اتفاق زندگیم، رو هم از همین حالا به خودم و آقاییمو آیندگان تبریک می گم...
